باید زنگی کنم
عصر با بدبختی مشاورم رو پیدا کردم
از زمین و زمان پیشش گله کردم و گریه کردم
از همه ناله کردم،از ترحمشون،از بی وفاییشون
خیلی باهام حرف زد
بهم گفت باران تقصیر خودته
تو می خوای با همه مهربون باشی ولی همه این رو نمیفهمن
به اندازه ارزش هر کس واسش ارزش قائل باش
گفتم مریم من نمیتونم،من دلم نمیخواد اینجوری باشم
دلم میخواد بدون چشم داشت محبت کنم،دلم میخواد با همه خوب باشم
نمیخوام مغرور باشم،خودمو واسه کسی بگیرم،یا به قول خودشون واسشون کلاس بذارم
منم یه آدمم از جنس همینا
گفت تا وقتی واسشون محبت کردنت وظیفه نشده یاد بگیر که کم محبت کنی
مریم توی کیلینک داداش کار میکنه
گفت ما همه میدونیم که دکتر بر میگرده،میدونم سعید برای تو همه چیز بوده
ولی کاری نکن که دشمن شاد بشی،خم نشو که آدما از غمت شاد شن
حرفاش برام سنگینه،چون این چیزا رو یاد نگرفتم
ولی قبول کردم
شب سعید و بیتا جون هم با من خیلی حرف زدن
اونا هم گفتن تقصیر خودته
به آدما زیاد بها میدی،اما همه ارزش ندارن
دیشب تقریبا ۱۱ شب بود به این نتیجه رسیدم که دیگه این وضع درست نیست
به بها هم قول دادم که بخندم
داداشی من منتظرت میمونم ولی زندگی هم میکنم و لذت میبرم
چون دلم نمیخواد وقتی اومدی بگی باران با خودت چه کردی
مریم،سعید،بیتا،رها،بها،نرگس و ....
از همتون ممنون که کمکم میکنید دوباره روی پاهام بایستم
بیتا خواهر من ،بلند شدم مطمئن باش
سعید قول داد پشتم بمونه،بهم گفت مگه یه برادر میتونه دست خواهرشو ول کنه
بیتا قول داد یه دستم رو خدا بگیره یه دستم رو هم اون
پس خدایا دستمو رها نکن
بذار بخندم تا بابا اینا رو هم به زندگی برگردونم
اما همین جا بگم اگه باز دلم گرفت و گریه کردم دعوام نکنید ها
شازده کوچولو هر جا هستی برگرد