برای مهسا جان
اما میدونی که تو رو از همه بیشتر دوست دارم
میدونی که به هر بهونه ای میام خونتون
میدونی که واسم یک ساعت پیش تو بودن هم یک ساعته
اولین رازی که بهت گفتم یادته؟
من اول دبیرستان بودمو تو ۵ دبستان
یادته از اون به بعد شدی رازدار من؟
هر جا میخواستم برم تو رو هم میبردم
با آجی گفتنات جبران نبود خواهر رو واسم میکردی
خیلی شد که دیدم پا به پای من گریه کردی
دیدم تا اسم سعید اومد بغضت ترکید
هر ثانیه که پیش تو بودم به خنده گذشت حتی وقتی گریه میکردم هم تو منو میخندونی
الان تو دوم دبیرستانی و من دانشجو
اما هنوزم واسم همون مهسای رازداری
مهسا من بارها دیدم که هوای منو داری
به هر بهونه ای اس میدی،توی مراسم داداش از کنارم تکون نخوردی،توی محرم همش کنارم بودی،دیدم که تو هم برای داداش کف دستت شمع روشن کردی
دیروز مامان میگفت بازم مهسا
با اینکه کوچیکتره بازم حالت رو می پرسه پیشت هست
شایدم به این خاطر که مامانت هم دختر دایی مامانمه
همش دلم میخواد کلاس زیاد بردارم و بیام خونتون شبا بمونم که تا صبح بخندیم
چقدر کلاسام رو پیچوندم واسه اینکه بیام دم مدرسه دنبالت
مهسا تو واسم خیلی عزیزی اینو بهت گفتم
تو رو خدا اشتباه نکن همین جوری پاک بمون
تو رو جان آجی نمیخواد چیزی رو تجربه کنی
مهسا من نمیخوام خوردن سرت به سنگ رو ببینم
مهسا همیشه پیشم بمون،همیشه
صدا هم نکن،دوست دارم