خواهش میکنم...

 

نیایش دلم میخواد بیام بغلم کنی و از خدا واسم بگی،دلم میخواد بگی که همه چیز درست میشه

پادیر میخوام که با اون لحن مهربون خواهرانه ات بهم بگی که باران محکم باش من همیشه پیشتم

نفیسه میخوام که بهم بگی همیشه هستی،بگی که تو گریه هام تنهام نمیذاری

بیتا بهم بگو که با این همه غمی که داری سر سجاده منو سعیدم رو هم دعا میکنی

تو رو خدا منو تنها نذارین ،من خواهر ندارم،من نمیتونم جلو مامان اینا گریه کنم،من دارم کم میارم.

آقا آرش،استاد،سایه،آفتابگردان،سمیه،همدرد و .... منو تنها نذارین.این درد واسه من زیاده تنهایی نمیتونم تحمل کنم.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

تو ای مسافر همیشه بهار بارانی ، زود تر برگرد .

من در رقص نگاه مهتاب فقط نگاه تو را دیدم.

ستاره ها را به ضیافت انتظارم دعوت کردم.

کوچه سرشار از انتظار من است.

هوا بوی دلتنگی می دهد و من هنوز بیقرارم.

مهتاب با اندوهی نقره ای رنگ گفت:

منتظر مباش او بر نمی گردد!

نه!نه!نه!...!

این را من هزار بار گفتم:نه!

انتظار من بهانه ی بودن من است

می دانم

تو می ایی و من

چشمانم را فرش زیر پای امدنت می کنم

+ممنون داداش آرش.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

تبریک...

 

ممنون که برگشتی و ثانیه شماری رو شروع کردی...

تو دقیقه ها رو تا صبح بشمار و من تا اومدن سعید...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

این روزهای باران...

 

این روزها آشفتگی رو میتونم از چشمهای بارانِ درون آیینه ببینم.

میبینم که هراسونه،نگرانه...

داداشی از وقتی از تهران برگشتم همش پرستاری از مامان و بابا بوده.بابا دستشون و مامان معده...

به بیشتر دوستات زنگ زدم گفتم من چیکار کنم؟هر دکتری بلد بودم و میشناختم بردم....

نیستی ببینی خواهر کوچولوت چقدر بزرگ شده....

داداشی این روزها بارانِ توی آیینه آتیش میزنه به دل ِ من...

توی چشماش بی کسی فریاد میزنه...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

فرشته های زمینی...

 

۱۵ تیر...

۴ تا فرشته دورم رو گرفتن...

خانم یک هفتم،آفتابگردان،پادیر،هلیای دوست داشتنی...

داداش سعید دیگه نگران خواهر کوچولوت نباش این فرشته ها نمیذارن من غصه بخورم...

داداش من با چشمای خودم فرشته های روی زمین رو دیدم...بغلشون کردم...

داداش فرشته ها واقعی بودن...

من دیروز باهاشون خندیدم...

آهای فرشته های مهربون دوستتون دارم.

پادیر فرشته ی من هر جای این دنیا که باشی واسه من هنوز فرشته ای...

 

+

دلم نیومد داداشی تو هم مثل من روزا رو بشماری چون میدونم خیلی سخته.خودم برگشتم.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

خوب نیستم...

همین.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

کابوس میبینم....

بازم اون دو تا مرد...

داداشی من دیگه توان دویدن ندارن.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir