زندگی...
داداش سعید امروز زندگی کردم...امروز خندیدم...
مثل همون روزی که با اون فرشته ها توی تهران رفته بودم بیرون....
امروز دیدم هنوزم روی زمین فرشته هست.
امروز فقط از زنده بودن و زندگی لذت بردم....

داداش سعید امروز زندگی کردم...امروز خندیدم...
مثل همون روزی که با اون فرشته ها توی تهران رفته بودم بیرون....
امروز دیدم هنوزم روی زمین فرشته هست.
امروز فقط از زنده بودن و زندگی لذت بردم....

آخی دل من...
اینم میگذره.گریه نکن من پیشتم....![]()
خدایا منو برگردون به اون روزا...بذار بخوابم روی برگها و هیچی نفهمم...خدایا بذار فکر کنم همه خوبن...
تو به من بگو تا کی میخوای بلا سرم بیاری که تکلیفم معلوم شه![]()
آخه بی انصاف دیگه چی از دلم مونده؟![]()
هر روز داری به بلا سرم میاری همش هم میخوای من بگم شکر...
باشه شکر خدایا هزار مرتبه شکر....اینجوری دلت آرروم میگیره؟؟؟منو داغون میکنی چی بهت میدن؟؟؟![]()

+داداش علی یادته وقتی فهمیدی بهت دروغ گفتن چجوری شکستی؟؟داداشی له شدم....
داداش سعید من گریه کردم و با دستای خودم آرزوهام رو توی باغچه خاک کردم...
دیگه هیچ آرزویی جز تو و خوب شدن مامان ندارم...
دیگه توی چشمام جز تو و مامان هیچکی و هیچی نیست...
داداش من گریه کردم وقتی گذاشتمون زیر خاک...داداشی من گریه کردم...

میخوام حرف بزنم از همه جا و همه چیز....
داداشی دیروز فهمیدیم که برادر آقای حسین امانی همون سرپرست تیمی که تو باهاشون بودی توی علم کوه بر اثر ریزش سنگ فوت شده....فکر کنم حالا آقای امانی حال ما رو خوب میفهمه....
امید رفته دبی واسه ثبت نام ترم جدید...
پاهای مامان روز به روز داره بدتر میشه...خیلی نگرانشم.دارم دنبال یه دکتر خوب میگردم که اگه بشه عملش کنیم...(دوستای خوبم اگه دکتر خوب سراغ دارین بهم بگین)
حال خودمم تعریفی نداره ولی شکر میگذرونم....
با حالی هم که مامان داره تصمیم خودم رو قطعی دیگه گرفتم....
بهشون میگم نه....میمونم پیش مامان.گرچه مامان از تصمیمم ناراحت شد ولی خودم رو آماده کردم برای شنیدن حرفهای مردم....
نمیتونم با این حال و روز تنهاش بذارم...
داداشی دیروز استاد ازمون خواست که یه نامه بنویسیم به زبان گذشته.مثل همیشه مخاطب نامه تو بودی...اتفاقاتی که توی این ۳ سال افتاده بود رو نوشتم....میبینی نمیشه؟؟؟سعی میکنم ولی باز برمیگردم خونه ی اول....
دلم تنگ شده واسه خنده هات....
برمی گردی مگه نه؟؟؟؟
باید تصمیم ِ خودم رو بگیرم....یه نه بگم و همیشه منتظرت بمونم...
وضع روحیه ی خیلی بدی دارم خیلی بد.
کابوس...کابوس...کابوس.
+مریم جون نگرانم نباشیا خوب میشم تو فقط خوش بگذرون
داداشی موندم سر دوراهی.....
داداشی کمک...
پادیر نمیدونم باید چیکار کنم....
مامانی رو چیکار کنم؟؟؟؟
داداشی میای به خوابم لطفا؟؟باید با هم حرف بزنیم
هر چی سنم میره بالاتر دو راهی ها بیشتر میشه....
روز تو...
داداشی امروز روز پزشک...
نگام کن بگو تا کی باید پول هدیه هاتو بندازیم تو صندوق صدقات...
روزت مبارک داداشی...