نیستم...
اینهمه من شمردم و تو نبودی حالا تو بشمار داداش ...
خودم ، به جمع زنده های مرده خوش اومدی...
دیگه روزای آخر نفس هامه...
اینهمه من شمردم و تو نبودی حالا تو بشمار داداش ...
خودم ، به جمع زنده های مرده خوش اومدی...
دیگه روزای آخر نفس هامه...
میگن شعور با سطح تحصیلات هیچ ارتباطی نداره اینه....
از زبان متنفر بودم.۲ ترم اول زینب جون استادمون باعث شد که به زبان علاقه پیدا کنم
ولی حالا ترم ۳ با این استاد بی ادب که یکریز توهین میکنه باز دارم از زبان بیزار میشم....
حیف یادم دادی نباید مثل خود آدما باهاشون رفتار کنم و الا داشتم واسش....
لطفا نوشت:
میشه لطفا یکی آهنگ انتظار همون بوی پیراهن یوسف رو برای وبلاگم پیدا کنه؟همونی که قبلا روش بود...
رفتن رفتن رفتن...
آهایی تویی که میگی میخوام برم میدونی با این کلمه چه به روز بقیه میاری؟؟؟
یادت میاد اون روزی رو که به مامان گفتی میخوای بری کانادا؟هنوز ازدواج نکرده بودی
یادته چقدر گریه کرد؟یادته گفت راضی نیستم اگه بری؟
پشیمون شدی ولی میدونستم میری...تا اینکه ازدواج کردی و با زن داداش افتادین دنبال کارهاتون بدون اینکه
مامان بفهمه
میدونی مامان کی فهمید؟ ۸ ماه بعد از نبودنت.روزی که مریم زنگ زد و گریه کرد که مامان کارای کانادامون جور
شد....
داداش سعید من هیچ وقت مادر نبودم شایدم هیچ وقت نشم...ولی توی این مدت که نبودی حس مامان رو خوب
فهمیدم...وقتی یه بچه از مادر جدا میشه اون مادر دیگه مادر نیست...همه جا میشه اون بچه.همه کس رو اون
میبینه....
وای که چقدر دلم پره...
این روزا نیست هیچکسی نیست.اشکالی هم نداره اینجوری بهتره.اینجوری دیگه کسی نمیفهمه تو دل من چه
خبره
این روزا همه مشغول خودشونن...حتی اونایی که میگن زندگیشون منم.
توی این خونه ی جدید هم تمام اتاقم رو کردم تو....همه جا عکسای تو رو زدم.
دیشب بابا اومد آه کشید و رفت...مامان اومد گریه کرد و رفت.ولی من فقط نگات میکنم داداشی
راستشو بخوای چند وقتی میشه اشک چشمام خشک شده.
میدونی چیه؟میخوام برگردم به همون ۷ آبان.به همون ۱۱ شب.
میخوام برم همون روز و ساعت بمونم تا بیای.
الان که دارم اینا رو مینویسم دارم گریه میکنم ولی هیچ اشکی از چشمام نمیاد.
دلم پره داداش سعید از تو و این دنیا....از تویی که فقط به خودت فکر کردی نه به منی که....
کاش تمام بشم.
یکی بود ....هنوزم هست
سلام داداشی خوبی؟من حالم بد نیست
امتحانامو خوب میدم خیالت راحت.
داداشی مامان چند روز پیش خورد زمین هنوز دستش خوب نشده.
داداش دومی امروز اسباب کشی داشت رفتم کمکش.
۲۶ این ماه چهلم احمد پسر عموست.
داداشی خیلی واست حرف دارم ولی الان نمیشه شب میام همشو واست میگم.
نخوابیا...زود میام.
دوست دارم

فردا اولین شب جمعه ی ماه رجب ِ.شب آرزوها...
آخر آرزوهای قشنگتون داداش سعید منو یادتون نره...
بعدا نوشت:
حبیب: آجی من بگم شب آرزوها چی آرزو کردم؟
بگو جونم.
حبیب: اول گفتم داداش سعید زود بیاد،بعد گفتم آقا جون خوب بشه،بعد گفتم همه ی عموها با هم با قطار بریم مشهد،بعدم گفتم تو و آجی مهسا هر نمره ای که دلتون میخواد بیارید.آجی من دعا کردم امروز امتحانت ۲۰ میشه
خدا جون قربون اون بزرگیت صدای حبیب رو بشنو و سعیدم رو برگردون
داداش سعید این روزها یه چیزی کمه... آغوشت ...
واسه شبایی که من از ترس کابوس بهش پناه میبردم...
الان کابوس میبینم ولی دیگه آغوشی نیست...
+این روزها دوستات منو برمیگردونن به روزای رفتنت...
۱ شنبه:
کنفرانس داشتم،موزه آبگینه و سفالینه ی تهران ...حالم خوب نبود قبل از کلاس حالم بد شد و همکلاسی
منو برد به کلینیکتون داداش...
بهم سرم زدن...
دیر رفتم سر کلاس ولی حس قشنگی بود وقتی دیدم که چقدر بچه ها نگرانم شده بودن،طفلکی ها
نمیدونستن که من چم شده بود و همش سر همکلاسی داد میزدن که تو یه کاریش کردی...
کنفرانس رو دادم خیلی خوب بود...و ۶ نمره میان ترم رو گرفتم.و توی کلاس برنامه اردوی دوشنبه رو چیدیم...
رفتم پیش مریم جون مشاورم...
مامان بهم خبر داد که امیر حسین اومده...همه ی حواسم شد امیر حسین خدا میدونه چقدر حرف اشتباه
زدم و بقیه بهم خندیدن
خودم رو رسوندم خونه ی خاله.الهی دورش بگردم...
سیب زمینی خیلی دوست داره،هر دونه ای که خودش میخورد یکی هم میذاشت دهن من...
۲شنبه:
رفتیم اردوی علمی برای درس موزه داری...
یه ۲ ساعتی هم اونجا حالم بود شد که هم بچه ها خیلی مراقب بودن هم استاد هوام رو داشت...
وقت نهار هم منو نشوند کنار خودش و مواظبم بود...
دوستام رو دوست دارم خیلی مهربونن...همش حواسشون بهم بود که دوباره حالم بد نشه....
کلا ۱۶ نفر بودیم ۱۱ تا دختر،۳ تا پسر،استاد و یه نفر از مسئولین دانشگاه که اونم جهانگردی خونده بود...
من نه ولی بقیه ۱۵ نغر وسطی بازی کردن و خندیدن...
من نقش داور رو داشتم و همش جیغ زدم....میدونستم اگه برم بازی هم استاد منو میزنه هم همکلاسی به
گفته ی خودشون....
واقعا خوب بود.خیلی خندیدیم هم از دست استاد هم همکلاسی....
۳شنبه:
امروز ۴ بار چشمام پر اشک شد....هر بار که یاد نگاهت افتادم.
برای تو:
تنهایی درد داره،برگشتن به ۷ آبان درد داره
برای گلم:
آجی فدات شه،ببخش که دیروز نگرانت کردم....
برای تو مادر:
میدونم که دوسم داری،میدونم که دختر خوبی واست نبودم مخصوصا توی این ۲ سال.روزت مبارک.دستات رو میبوسم مادر...