خدایا می شنوی؟؟

توی این دو سال از دهن همه جور آدم دعای برگردوندنت رو شنیدم...

از دهن مامان و بابا...

برادرا...

فامیلا....

بچه های کوچیکی که فقط یه تصویر مبهم ازت داشتن و با اون کلمات ناقصشون از خدا خواستن که

برگردی...

از اون خانم سرطانی که هر روز میومد خونمون تا ببینه پیدا شدی یا نه که بعد هم یه تصادف اونو برد

پیش خدا....

تمام دوستات که منو میبینن چشماشون پر اشک میشه...

دوستم و چندین نفر دیگه که موقع به دنیا اومدن بچه شون تو رو از خدا خواستن....

حالا هم یه پسر معصوم تنها که توی دنیا فقط خدا رو داره و بس...

آهای خدا هیچ کدوم رو نشنیدی؟؟توی این همه آدم هیچکدوم بی گناه نبودن؟؟؟هیچ کدوم رو دوست

نداشتی؟؟؟آخه این چه جور امتحانیه خداااااااااااااااااا؟؟؟

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

میشه یکی منو آروم کنه؟؟؟؟؟

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

داره بوی پائیز میاد،بوی رفتن و نیومدن.....

داداش سعید نذار ۵۰ هفته تمام بشه...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

اگه موقع تمیز کردن میزهای توی پذیرایی گواهی فوت برادرتون رو پیدا کنید چه حالی میشین؟؟؟؟

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

آخرین دیدار..

امروز دقیق شد ۲ سال...

امروز روزیه که من برای اخرین بار تو رو دیدم توی ترمینال آرژانتین وقتی منو بردی که برگردم اصفهان

و ۱۶ روز بعد عازم شدی به جایی که همونجا جا موندی...

داداش سعید دیگه من تو رو ندیدم...

حسرت گرفتن دستات،حسرت شنیدن صدات به دلم موند...

هر شب به خوابم میاد ولی ....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

پیر کنعانم...

رفتم سر کیفم و لباسی که از خونتون آوردم رو در آوردم...

داداشی هنوز بوی تنت رو میده...

بوی پیراهن یوسف......

یوسف گم گشته برگرد.....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

              چقدر سخته چشم به در بدوزم ولی تو نیای....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

تنهام...

اومدم که باهات حرف بزنم اما انقدر دلم پره که همش توی گلوم مونده نمیدونم کدوم رو بگم...

داداش سعید با رفتنت آرزوهام تمام شد،همه چی خراب شد...

باران همون خواهر کوچولو پیر شد...

تو دلم خیلی حرف دارم ولی مثل همیشه نمیتونم بگم،کلمه ای پیدا نمیکنم که باهاش جمله بسازم

و دردم رو بگم

بذاربازم توی دلم بمونه...میخوام فقط خودم رو داغون کنه...میخوام تنهایی درد بکشم...

آهای تو که دوست دارم و نمی فهمی به هیچی گفتن های من عادت کن...

باران تو دار بودن رو از مامانش یاد گرفته،باران دوست نداره حرف های دلش که همش توش غم داره به کسی بگه،باران عادت کرده غمش رو واسه دل خودش نگه داره

عادت کرده تلمبارشون کنه روی هم،از غصه دق بکنه ولی به کسی نگه،نذاره کسی بفهمه،بفهم باران میخواد تنهایی درد بکشه........

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

کارتن های غم...

امروز از طرف زن داداش دو تا کارتن واسم رسید...

میدونی داداشی توشون چی بود؟؟

یکیش که میز کامپیوتر بود همونی که وقتی خریدین با ذوق زنگ زدی به ما و گفتی.

زن داداش توی خونه جدید گفت جا ندارم،کامپوتر خودش رو داد به کودکان کار حالا فقط لپ تاپ تو هست

اما کارتن دیگه...

اون دستگاه بخور که چقدر منو سرش دعوا کردیم و تو زورت رسید و بردیش

فیلم های فارغ التحصیلی دانشگاهت...

تمام آلبوم های خانوادگی و کوه و دانشگاه و سربازی و خاطره های قبل از ازدواجت...

 یه سری وسیله که خودش احتیاج نداشت...

و اون صندوقچه نبات که روز بله برون خانواده زن داداش به تو هدیه دادن...

قبل از اینکه مامان بیاد تمام فیلمها و آلبوم ها رو زیر تخت قایم کردم ولی اصلا حواسم به صندوقچه نبود

دیدم داره از پله ها میاد پائین گفتم میای چیکار؟

گفت میام ببینم از زندگی بچه م چی مونده...

اومد و صندوقچه رو دید هر چی من التماس که مامان گریه نکن فایده نداشت...

مامان که رفت نشستم آلبوم ها رو دیدم و اشک ریختم...

نمیدونم چرا اشک چشمام خشک نمیشه...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

                آهای میبینی دارم  تو جاده ها گم میشم.....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

اشک در چشمهايم يخ زده
با حرارت نگاهت
شبنم را
به گلگونه هايم بياويز
رگ هايم
از نفس های تو لبريز است
و ريشه هايم
از صلابت عشقت پابرجا...

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

چه کردی با ما؟؟؟

داداش سعید خوب نگاه کن...

خوب گوش کن...

زن داداش داره دنبال خونه میگرده امروز مامان خیلی گریه کرد...

که چرا سعید نیست که زنش اینجوری آواره بشه...

سعید چه کردی با ما؟؟؟

فقط فکر خودتو کردی و عشق به کوهنوردی رو؟؟

داداش سعید خیلی ازت دلگیرم.

دیروز بعد از ظهر اومدم خونه.هر لحظه  که بابا رو میبینم بغضم میترکه...

الان رفتم خرید اومدم دیدم باز مامان گریه میکنه گفتم مامانی آخه چرا اینجوری میکنی؟

گفت نمیدونی تو دلم چه خبره...

آره آقا سعید ببخشید ولی پیرشون کردی...

میفهمی وقتی بابا میشینه از تو از اون روزی که به دنیا اومدی تا وقتی ازدواج کردی خاطره تعریف میکنه 

بغض میخواد خفه ش کنه؟

میفهمی دیگه یه دونه موی سیاه نداره؟

میفهمی توی کشور غریب دنبال پسرت که نمیدونی کجای اون کشوره بگردی یعنی چی؟

داداش سعید بابا خیلی داغون خیلی...

دیروز زده زیر گریه و به مامان گفته دیگه تو این دنیا هیچکی رو ندارم

داداش سعید بد کردی..........

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

                  

                     حالم اصلا خوب نیست...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

چیو می خوای بهم بفهمونی...

از روزی که رفتم روستا هر شب میای به خوابم...

هر شب میای دم در خونه و میگی باران من بر گشتم گریه نکن...

داداش سعید با اون کت و شلوار،با اون نگاه مهربونت،با اون خنده ها،با اون اومدن ها

چی رو میخوای به من بگی...

وای داداش سعید بازم اشک...

بازم لرزش دستام و یاد آوری اون خاطرات...

بازم نبودن و خواب برگشت...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

بازم روستا...

 

وای داداش سعید بازم داریم میریم روستامون

خسته شدم خب...

عصر میریم.خدا رو شکر که مهسا خونه بابا بزرگه و الا اونجا دق میکردم .

جمعه هم با مهسا اینا میرم خونشون که شنبه برم امتحان،۲ شنبه هم یکی دارم بعد بر میگردم خونه

+این عکس روستامون واسه اونایی که میخوان ببینن،البته این پل روستا و باغهاش،از توی روستا عکس نداشتم

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

من کم نیاوردم..

سلام داداش سعید

بازم اومدم به تو بگم چون اونایی که میگن منو میفهمن حرفام رو متوجه نمیشن

فکر کنم رها فهمیده باشه من چی میگم

اونایی که میان اینجا رو میخونن اولین چیزی که به ذهنشون میاد اینه که وقتی یه آدم از ارتفاع ۶۵۰۰

بیفته محاله که زنده مونده باشه

آره عقلی شاید... ولی بازم چیزهایی شنیدیم و اتفاقهایی افتاد که عقلی هم میشه اطمینان پیدا کرد که تو زنده ای...

ولی حرف من چیزه دیگه ایه...

آدمها با امید زندگی میکنن اگه من خدای نکرده جسد تو رو میدیدم میتونستم خودم رو قانع کنم ولی

الان نه...

دنیا منو شکست نداده زندگی هم همینطور...

اگه غیر از این بود نمیتونستم دوام بیارم نمیتونستم مراقب مامان اینا باشم نمیتونستم بخندونمشون

غم نبودن تو کمر منو خم کرده درست، ولی شکست نخوردم

هنوزم امید دارم و ایمان و اینکه میدونم بر میگردی

اینو توی خوابی که این چند شب میبینم گفتی...

 

+ آهای اونایی که میاین اینجا رو میخونید ممنون که میخواین همدردی کنید ولی حرفاتون داره اذیتم میکنه اینکه هی بخواین بهم بگین واقعیت رو قبول کن زجرم میده

من چیزهایی میدونم که شماها نمیدونید پس ازتون خواهش میکنم نخواین نبودن داداش رو به من حالی کنید

آقا سعید ،داداش مهربون دیدی بازم اومدم سراغ خودت......

دلتنگتم....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

شب های قدر و سعید...

آهای آدمای مهربونی که کنار من هستین...

تو این شبهای عزیز برای برگشت سعید من دعا کنید.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

آش پشت پا

داداشی الان داریم واسه امید آش پشت پا می پزیم.

جمعه رفت...

۱ سالی درس داره که فوق رو بگیره بعد بر میگرده.

دلم براش تنگ شده...

ما نبودیم که بدرقه ش کنیم.تو فرودگاه بهم زنگ زد گفت درستو خوب بخون مواظب مامان هم باش

گفتم چشم...

خدا پشت و پناهش.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

داداش خوبم روزت مبارک...

خانواده محترم دکتر سعید بهاءلو

مقارن با زادروز حکیم عالیقدر ابو علی سینا و روز پزشک،جای خالی پزشک گرانقدر و طیب حاذق که سالیان متمادی با عزمی راسخ و همتی ستودنی تمام تلاش خود را در راستای خدمت در عرصه درمان بیماران بکار گرفت و در این راه از هیچ کوششی مضایقه ننمود،بیش از هر زمان دیگر احساس می گردد.

گر چه امروز دکتر سعید بهاءلو بنا به مشیت الهی در بین ما نیست لیکن یاد و خاطره آن عزیز برای همیشه زنده خواهد بود و مردم قدرشناس استان هیچگاه خدمات ارزنده آن بزرگوار را از یاد نخواهند برد.

امید است که به لطف حق تعالی بازگشت ایشان گرما بخش خانواده و جامعه پزشکی استان گردد.

 

داداش سعید این متن لوحی بود که پارسال روز پزشک به ما دادن،من و داداش دومی با گریه رفتیم و این لوح رو گرفتیم.

 

داداش سعید دورت بگردم روزت مبارک.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir