دعا برای....
یه دختر کوچولویه ناز نیاز به دعا داره
مریم جون شاید همسن هلیای تو.....
براش دعا کنید که این بی محبتی ها تمام شه......
ازتون خواهش میکنم براش دعا کنید اون خیلی کوچیکه.......
یه دختر کوچولویه ناز نیاز به دعا داره
مریم جون شاید همسن هلیای تو.....
براش دعا کنید که این بی محبتی ها تمام شه......
ازتون خواهش میکنم براش دعا کنید اون خیلی کوچیکه.......
کسی اینجا هست که منو بشناسه؟
بیتا جان،مریم جان،بها جان شما که با من حرف زدین منو می شناسین؟؟؟
میشه بیاین و شناختی که توی این مدت بودن با من یا از روی نوشته هام پیدا کردین برام نظر بذارین؟؟
داداش علی،میم،فروزان،سمیرا،فرشته،عسل،همدرد و ...... من منتظرم
تا وقتی قالب دلخواه رو پیدا نکرده ایم به قالب قبلی خود باز می گردیم
به قول مهسا سست عنصر نیستم ها اونو دوست نداشتم
همین فعلا خوبه
با دل سفید و زلال خودتون سیاهیش رو نبینید
اینجوری نمیشه من الانِ که گریم بیفته....
چند نفری که زیاد هم هستن اومدن و
گفتن این قالب به نوشته های تو،و شخصیت تو و از این چیزا نمی
خوره.به دل خودمم نیست.....
میشه کمکم کنید.....
نظرتون چیه برگردم به همون قالب اول خودم؟؟؟؟؟
یا این قالب اینجا ؟؟؟؟
من نمیدونم یه قالب خوب بهم پیشنهاد بدین لطفا
چیزی به که به انتظارم بخوره،به تنهاییم.....
خواهش میکنم
داداش علی،همدرد و ..... لطفا یه قالب پیشنهاد بدین
با من حرف بزنید خواهش میکنم
نذارید دوباره آرامشم بشه اون قرصای لعنتی......
وقتی میری جایی که همه واست غریبن....
جایی که نه لباس پوشیدنشون مثل تو اِ ،نه نگاهشون،نه زبونشون....
شاید میشه بمونی و خودت رو با شرایط وفق بدی،آره میشه...
ولی وقتی اونا تو رو توی جمع خودشون نمی پذیرن
وقتی مثل یه غریبه باهات رفتار میکنن
باید چیکار کنی؟؟؟
شما بگین من باید چیکار میکردم که نکردم؟؟؟
خفه شدم از این همه کنایه......
+این روزها دارم همش حرف میشنوم که بی عرضه ای.....
توی این وبلاگ حتی یک کلمه دروغ یا اغراق هم ننوشتم....
حتی یک کلمه...
تمام روزهایی که برام گذشتن و اتفاق هایی که در نبود داداش افتاده رو گفتم
نه برای اینکه بخونید و دلتون به حالم بسوزه یا اینکه بگید آخی....
نه....
نوشتم که داداش سعید اومد ببینه
نوشتم که از تنهایی و حرف نزدن دق نکنم
نوشتم که با نوشتن این خاطرات و روزها گریه کنم و سبک شم
داداش سعید همیشه گفته بعد یک دروغ مجبوری هزاران دورغ بگی....
من احساسم رو با دروغ یکی نمی کنم....
+این رو به خاطر یه نظر خصوصی گذاشتم که واسم خیلی سنگین بود....
به قالب قبلی باز می گردیم به علت نا خوانا بودن نوشته ها در آن قالب و اینکه
می خواهیم دنبال قالبی روشن بگردیم .با تشکر برای راهنمائیهای شما......
اگه میبینید قالب وبلاگم بد شده یا همون قبلی بهتر بود بهم بگین....
نظرتون برام مهمه
میگه تو دلت صافه.....
شاید نبود که دعاهام رو خدا نشنید....
شاید نبود که همه چیزم رو داره ازم میگیره
چرا همش رضایت تو بر عکس رضایت منه خداااااااااااا؟؟؟
خدا جون بازم شکر....
بابا کاش بهم اجازه میدادی از اینجا برم.
کاش ازم دل میکندین تا برم یه شهر دیگه زندگی کنم
یه جایی که هیچکی منو نشناسه،یه جایی که هیچ کدوم از فامیلا نباشن
یه جایی که تنها باشم
بابا من میتونم از پس خودم بر بیام
کاش میذاشتی
دیگه خسته شدم،از این آدما خستم،از نگاهاشون،از حرفاشون،طعنه هاشون......
چه دردیست....
برای دیگران چون کوه بودن،ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن،ولی لبهای خود همواره بستن
داداش سعید من دیشب تنهایی گریه میکردم
تاریک بود آیینه منو نمی دید
داداش سعید آیینه گریه نمیکرد...
انقدر گریه کردم تا خوابم برد....
نزدیک اذان بود که خوابت رو دیدم،یکی تو رو پیدا کرده بود
سیر نگات کردم،بغلت کردم،گریه کردم
گفتی بارانم من دیگه پیشتم خواهر کوچولو دیگه گریه نکن
همش حواسم به این بود که تا خونه خلوت شد بیام و توی وبلاگم بنویسم که داداش سعیدم برگشت
ولی من صبح از خواب بیدار شدم..................
تا کی باید اینجا بشینم چشم انتظارت
تا کی زندگیمو بگذرونم با خیالت
مُردم بس که با رویای تو از خواب پریدم
بس که چشم به راهت موندم و هیچی ندیدم
شکستنـــــــی رفع بلاست...
امـــــا...
باور نمیکند دلــم...

به خواست بزرگترها زندانی این دنیا شدم
و حالا زندانی این اتاق....
همیشه گذشتم از تمام چیزهایی که خواستم....
این بار هم میگذرم....
خدانگهدار .

رفتم زیر برف با یاد تو قدم زدم....
اسمتو بارها صدا زدم....
به آسمون نگاه کردم و التماس کردم....
داداش سعید من بدون تو قدم زدم،تنها...
من توی این روزها به بودن کسی نیاز دارم.....
من دارم داغون می شم.....
یادم میاد همیشه می خندید
هم خودش می خندید هم بقیه رو به خنده وادار می کرد....
دوست دوران دبیرستانم رو میگم گرچه هم رشته نبودین ولی دوست صمیمی بودیم....
هر وقت میدید یکی از غصه هاش میگه و گریه میکنه
می گفت: می خوای از خودم واست بگم تا دیگه غمت یادت نیفته؟
گریه همیشه هست،بخند....
یه روز از یه جایی اون غم بزرگش به گوشم رسید....
تک فرزند خانواده،پنجم دبستان بود که مجبور شد بین پدر و مادرش یکی رو انتخاب کنه و ...
می خندم ولی خیلی خنده هام مصنوعی شده.....
داداش سعید بیا و امشب بغلم کن
داداش سعید توی این دنیای بزرگ گم شدم.....
داداش سعید دلم کو؟
داداش سعید دلمُ زیر کدوم برف جا گذاشتی؟؟
امشب دلم گرفته،غصه داره...
توی این چند روز دورم خیلی شلوغ بوده، ولی چرا من تنهام؟؟؟
چرا این همه حرف توی دلم مونده؟؟
چرا صدایی از آئینه بلند نمیشه؟؟
آی دلم ....وای دلم.....
دلم دیگه چقدر صبوری؟؟؟؟؟؟؟
امروز یه بغض توی گلومه....
فردا امتحان دارم.....
و پس فردا مراسم چهلمین روز نبودن آنا......
داداش سعید منم خندیدن بلدم اینو مطمئنم.....
توی این شبایی که هوا سرده،باران کنج اتاق نشسته چرا به خوابش نمیای؟؟
داداش سعید،باران خسته شده......
توی خونه تنهام....
مامان اینا رفتن مهمونی...
امشب دلگیرم،دلتنگم،به قول یه آشنا اوضاع دلم خرابه.....
امشب هوا سرده
کاش یکی بود بغلم میکرد،مهم نیست دوسم داشته باشه یا نه....
فقط هیچی نگه تا من سرمو بذارم روی سینه ش و گریه کنم.
بذاره به زمین و زمان فحش بدم،بذاره از دلتنگیام بگم،از نداشتنت...........
دلداری نمیخوام فقط بذاره من گریه کنم
میخوام امشب یکی منو بغل کنه،نمیخوام زانوهامو بغل کنم

داداش سعید کجایی؟؟؟؟
سلام.
بیا از اون روز اول شروع کنیم از اون اول ِ اول
از ۳۰ مرداد ۱۳۶۸....
وقتی هیچ کس انتظارش رو نداشت منو فرستادی توی یه خانواده ۶ نفری ...
۱ دختر کوچولو بین ۴ تا پسر...
همیشه توی بغل یکی بودم همیشه،آروم بودم
مامان میگه و زن عمو در جواب میگه: مگه شما باران رو روی زمین گذاشتید که ببینید شیطونه یا نه؟
فقط کافی بود اشاره کنم هر چی خواستم گذاشتن جلوم
ولی مامان میگه از اول هم لجباز نبودی،میفهمیدی هر چیزی رو نباید بخوای
همین جوری آروم بزرگ شدم،بدون اشک توی چشمام....
ولی یادم دادن قانع بودن رو ،بهم یاد دادن که برای غم نداشتنم باید شکر کنم
این که اشک توی چشمام نیست باید شکر کنم
اینکه هر چی میخوام دارم باید شکر کنم
و این کارو کردم مگه نه؟؟
دوم دبیرستان بودم،دیگه آروم نبودم،حالا دیگه روی زمین بودم و میتونستم شیطنت کنم
یه شب کابوس وحشتناکی دیدم ،سعید از کوه پرت شد پائین
جیغ زدم،گریه کردم ولی کسی صدام رو نشنید چون اتاقم دور از فضای اصلی بود....
بیدار شدم شکرتو کردم مگه نه؟؟؟ رفتم صدقه انداختم،دور داداش سعید گشتم
خدا جون التماست کردم حتی یاد آوری اون کابوس هم اشک من رو در می آورد
بهت گفتم اول من.... گفتم منو ببر بعد هر کار خواستی با عزیزام بکن
گفتم خدایا من نمیتونم گفتم مگه نه؟؟
سوم دبیرستان بودم...
اول آقا جون رو بردی،چند ماه بعد دایی جان رو بردی،و دو ماه بعد مادر جون
چی رو خواستی بهم یاد بدی؟؟
میخواستی بگی دختر کوچولو،ناز پروده بسه دیگه هر چی خندیدی،بسه هر چی چشمات خالی از
اشک بوده؟؟
ولی من بازم گفتم شکر مگه نه؟؟
یکی یکی دست گذاشتی روی اون چیزهایی که میخواستم
همشون رو ازم میگرفتی... نمی فهمیدم چرا؟ ولی می گفتم حکمت داره خدایا شکرت
رسیدی به سعید...
خدا جون نه...این یکی رو دیگه نه
مگه نگفتم با عزیزام کاری نداشته باش؟مگه نگفتم اول من؟؟
من که چشمام دیگه از اشک پر شده ،تو رو خدا سعید دیگه نه...
بازم گوش ندادی مثل اون وقت هایی که میگی من صلاح تو رو بهتر میدونم...
۱۰ شب توی چشمام نگاه کردی و گفتی اینم از سعیدت دیگه کی رو دوست داری؟؟
ترسیدم بگم...ترسیدم از دوست داشتن واست بگم
گفتم فقط تو رو ..... گفتم خدایا شکرت من راضیم به رضای تو
گفتم مگه نه؟؟
نمیدونم سعیدم رو کجا قایم کردی؟نمیدونم کی میخوای بهم پس بدی؟
ولی خدایا یه لحظه نگاه کن...
آره به من...
ولی نه اون دختر کوچولو که همیشه توی بغل این و اون بوده،نه اون لوس ِ یکی یدونه
نه به این باران نگاه کن...
به این بارانی که جز برای سجده ی تو کمرشو خم نکرد

به این بارانی که حالا همیشه توی چشماش اشک هست
به این بارانی که حالا میدونه غم یعنی چی
میدونه از دست دادن یعنی چی،نداشتن یعنی چی
میدونم که زورم بهت نمیرسه،میدونم خیلی از من بزرگتری،میدونم هر کار بخوای میکنی
ولی تو رو به خودت قسم میدم
یه بار توی چشمام نگاه کن ..... اشکامو میبینی؟؟؟؟؟؟
خدایا شکرت.... نگاه کن ببین اگه هنوز ظرفیت غم دارم بسم الله.....
داداش سعید تو احترام گذاشتن رو یادم دادی....
تو گفتی بزرگترها صلاح رو بهتر میدانند.
و من احترام گذاشتم مثل همیشه....
و حالا اشک مهمان همیشگی چشمانم شد....
داداش سعید، منه کوچک تمام زندگی ام و خنده هایم و مهربانیهایش را تقدیم آن بزرگترها کردم.....
من باز هم سکوت کردم که احترام گذاشته باشم....
باز هم صدایی ازم نیامد و کسی اشکهایم را ندید...
خودم را شکستم که دل بزرگترها نشکند...

امروز رفتیم ساحل...
پسر عمه بابای زن داداش گفتن که اگه بیای دبی و مک دونالد نخوری حجت قبول نیست....
جاتون خالی....
و اینکه من هنوز هم دارم سرفه میکنم....
دلم خیلی تنگ شده واسه شماها و خونه.....
و خوشحالم از اینکه بودنم روح اینا رو شاد میکنه،فقط از دستم میخندن...
داداش سعید هر جا میریم یادت میکنیم....
من بدون تو هیچ جا نیستم....
دوست دارم داداشی
.::. مطالب قدیمیتر