ننویسم دق میکنم...
۳ سال پیش بود که اشتباهی بهش زنگ زده بود و بعدشم پیله کرده بود و با هم دوست شدن
اون شمال کشور و دوست من جنوب...
هر از گاهی هم حال منو می پرسید ولی کم
چون خودم گفته بودم زنگ نزن دوستم ناراحت میشه
من توی این سه سال بودم و دیدم که جون دوستم به جون اون وصله
دیدم که آخر همه ی حرفهاش به اون ختم میشه
با اینکه بارها اون رفت و بازم برگشت ولی دوستم یه بار هم نه نگفت
هیچ وقت دلش رو نشکست
ولنتاین پارسال بود ،زنگ زد به دوستم منم پیشش بودم بهش گفت که امشب
ولنتاینه
گفت دوباره بهت زنگ میزنم و اون دوباره شد ۴ ماه بعد...
تمام این مدت دوست من صبوری کرد
تا دو ماه پیش که به من زنگ زد،بهش گفتم اول به دوستم زنگ بزن بعد حال منو ب
پرس
گفت الان باهاش حرف زدم ولی دروغ میگفت...
بارها بهش گفتم اگه دوستم رو نمیخوای تا من بگیرمش واسه داداشم
گفت اگه این کارو بکنی میکشمت میدونی که من دوسش دارم
فقط یکم صبر کنه من خونه بگیرم،استخدام رسمی شم
هنوز من ۲۵ سالمه...
منم با همین حرفها دوستم رو راضی نگه داشتم
تا ۱ ماه پیش که زنگ زد به دوستم و گفت که دیگه بهش احساسی نداره و همه
چی تمام
خدا میدونه اون شب چی به دوستم گذشت
بعد از اون شب بارها به من زنگ زد و من جواب ندادم چهره دوستم از جلوی چشمام
کنار نمی رفت
تا امشب...
زنگ زد جواب ندادم،اس داد که بعد عید با یکی از آشناهامون ازدواج میکنم

بهش گفتم از اول هم میدونستم یه چیزی هست...
زنگ زد،اون گریه کرد و من هم شکایت...
گفتم واسه دوسته من خونه نداشتی،استخدام نبودی،بچه بودی حالا چی شد؟
گفتم نه من کاره ای هستم که نفرین کنم نه دوستم دلش رو داره
ولی خدا جای حق نشسته
دید که این دختر سه سال از عمرش رو گذاشت کم نیست...
و اون فقط گریه کرد
آبجی باران حلالم کنید،منو ببخشید مراقبش باش
من چطوری مراقب دلش باشم خداااااااااااااا
اگه اینا رو واست نمی گفتم میترکیدم داداشی
میدونم چی میخوای بگی،آره دوست من اشتباه کرد ولی خب....