فردا بهار میشه و تو نیستی...

 

داداش سعید بیا با هم برای دوستام دعا کنیم...

بیا از خدا بخوایم هر چی میخوان بهشون بده.

داداش سعید بیا دعا کنیم سال جدید براشون شادی بیاره،خنده

بیاره،دوست داشتن بیاره

بیا دعا کنیم غصه از دلاشون پاک بشه

بیا دعا کنیم همه ی مشکلاتشون حل بشه

دوستای مهربون من دوستتون دارم اینو از ته دلم میگم همتون رو....

منو ببخشین اگه توی این سال با غصه کنارتون بودم،اگه بد بودم،اگه

تنهاتون گذاشتم...

سر سفره هفت سین برای برگشت سعید من هم دعا کنید.

رسیدن بهارتون مبارک...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

آقا جونم...

 

نه خدا این رسمش نیست خودتم خوب میدونی...

میدونی آقا جون هر کار گفتی کرده...

داداش سعید آقا جون رو دیشب دو بار بردن دکتر و آوردن دفعه سوم

حالش خیلی بد شد و خون بالا آورد زنگ زدن اورژانس اومد بردش الان

بستریه حالشم اصلا خوب نیست اصلا....

داداشی زن عمو هم بیمارستان بستری شده الان ۸ روزی میشه...

داداش نمیخوام سال رو اینجوری شروع کنیم.حالم خوب نیست

دلم میلرزه،شور میزنه،نگرانم...

داداشی من نمیخوام آقا جون از پیشمون بره....

خدا جون التماست میکنم.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

داره تموم میشه...

 

 داداش سعید یک سال دیگه هم بدون تو داره تموم میشه

فقط یه روز دیگه مونده...

میخوام از سال ۸۹ واست بگم

سال رو با گریه شروع کردم...

و حالا هم دارم با اشک تمومش میکنم.

اردیبهشت عروسی داداش بود و دی ماه رفتم سفر دبی

جز این دو بار  دیگه از ته دل خوشحال نبودم.گرچه توی عروسی داداش

هم چشمام به خاطر نبودنت پر اشک بود

داداش سعید سال ۸۸ دو تا اشتباه کردم که توی این سال جبرانشون

کردم و مطمئنم که دیگه تکرار نمیکنم

به خودم اومدم و حواسم رو بیشتر به درسم جمع کردم.تمام سعی

خودم رو میکنم که وقتی اومدی ازم راضی باشی

ولی نگو گریه نکن میدونی که نمیشه...

میدونی که چقدر غم روی دلم گذاشتی و رفتی...

داداش سعید، امید که به آرزوش رسید و الان توی یه دانشگاه

انگلیسی توی دبی درس میخونه،داداش سومی هم که داره درسش رو

میخونه و نگرانی هامون نسبت بهش کمتر شده،داداش دومی هم سر

خونه و زندگیشه...

ولی مامان و بابا...

توی سال ۸۹ و قبل از اون خیلی سعی کردیم که بتونیم یکم به

زندگی برشون گردونیم اما نشد

بابا دیروز میگفت شما نمیتونید با فرستادن من به ترکیه یا خریدن

ماشین ۶۰ میلیونی نبودن سعید رو از ذهنم پاک کنید...

مامان میگفت ما هر جا هم که بریم دلمون باهامونه،سعید نیست ولی

ما هر جا بریم این یادمونه

داداش سعید امسال دوستای مهربونی توی دنیای مجازی کنارم بودن

که غصه نخورم،میدونم تمام تلاششون رو کردن ولی...

داداشی جونم هنوزم دلتنگم،داداشی نذار سال ۹۰ رو بدون تو تمام

کنم،نذار بازم چشمام پراشک بمونه،نذار این بغض توی گلوم بمونه

داداش سعید راستی امسال یه اتفاق خوب هم افتاد با کمک بابا،زن

داداش یه خونه توی تهران خرید...خیلی خوشحال شدیم چون تو آرزوت بود...

داداش بغلم میکنی؟؟؟

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

آقا جون...

 

داداش سعید...

دیروز عید آنا هم گرفتیم و تمام شد.

آقا جون هنوز هم همونطوره باورت میشه هیچ عکس العملی به نماز

نشون نمیده؟

آقاجونی که تا صدای الله اکبر رو میشنید بلند میشد

اصلا نمیدونم باید نماز بخونه

دیروز عکست که روز طاقچه خونشون بود رو بهش نشون دادم،گفتم

آقاجون من اینو ببرم خونمون ؟ گفت نه

گفتم چرا ؟میدونی این کیه؟

اشک توی چشماش جمع شد و گفت آره

عکس آنا رو هم که نشون دادیم گفت این مادربزرگته...

داداش سعید میدونم اگه تو اینجا بودی میگفتی که اینها عوارض پیریه

آقاجون به مرور زمان اینجوری میشد ولی حالا با یه شوک زودتر به اون

دوران رسیده

راستی سال تحویل همه خونه آقا جون هستیم...

واست یه عالمه حرف دارم فردا واست میگم.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

از این شماره نوشت ها...

 

۱.رفتم زبان ثبت نام کردم

۲.رفتم یک سری از کتابهامو گرفتم که مثلا درس بخونم

۳.یکی از کتابهام عین شاهنامه بود انقدر شیک بود بشتر به درد هدیه دادن میخورد تا پاس کردن اونم تازه ۲۵ هزار نا قابل،من هم رفتم و حذفش کردم خوشم شد

۴.دیروز دیوارهای اتاق ۶در ۴ خود را تمیز کردم الان دستام به اختیار خودم نیست

۵.دیشب از دست مامانی دلخور شدم و گریه کردم ولی صبح یادم رفت

۶.به عالم و آدم دیروز گفتم مراقب خودشون باشن جز داداشا

داداش سومی سر کار خودش را با آب جوش سوزونده،پاشه خیلی هم بد سوخته منم که یدونه خواهر و لوس ،تا دیدم زدم زیر گریه

۷.چهارشنبه سوری به اجبار برادرها رفتیم باغ یکی از دوستان داداش دومی یه ۲۰ نفری بودیم

خوب بود خوش گذشت تنها دختری بودم که از روی آتیش پرید و الان خیلی پاهام درد میکنن آخه آتیش خیلی بزرگ بود داداشا هم منو لر به غیرت کردن پریدم

۸.راستی امید هم اومده

۹.فردا عید آناست میریم روستا تا جمعه

۱۰.من رفتم که کلی کار دارم داداشی.دوست دارم مثل همیشه

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

گریه کردم...

 

داداش سعید کجایی که بگی خواهر کوچولو از پشت ستون بیا بیرون

امشب گریه کردم برای صبوری دلم...

برای تنهایی هام...

برای روزای قشنگی که داشتم...

برای عید سال ۸۵ و شیطنت های توی قطار با تو....

برای سکوت دلم که میبینه همه ی زندگیش داره میره و فقط نگاه

میکنه...

برای تو...

برای باران...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

گزارش این دو روز...

 

سلام علیکم

اینجانب کوزت،نخندین واقعا شدم کوزت

بمیرم الهی برای دلت کوزت جان چی میکشیدی....

به خاطر فوت آنا امسال عید نداریم یعنی به جز میوه پذیرایی دیگه ای از

مهمونها نمیشه،و لباس عید هم خریداری نمیشه تا بعد عید،دید و بازدید

آنچنانی هم نداریم،خانه تکونی زیادی هم نمی کنیم

البته داداشی این ۲ سال هم که نبودی عید ما همین جوری بود...

دیدم اینجوری نمیشه مامانی که حوصله هیچ کاری رو نداره همین که برامون غذا درست میکنه دستش درد نکنه

از دیروز دست به کار شدم

طبقه بالا که فقط شیشه هاش مونده که شنبه پاک میکنم

طبقه پائین هم زیاد کار نداره یه جارو کردن میخواد...

خلاصه که داداشی نمیتونم دیگه تکون بخورم

الان هم بابا و مامان و آقاجون و عمو رفتن دکتر

هم آقا جون نوبت داشت و هم مامان میخواست بره دکتر ،چند وقته سر درد داره...

راستی آقا جون همه ما رو میشناسه ولی اسم هیچ کدوممون رو یادش نمیاد...

دیروز بهش گفتم آقا جون اسمم چیه؟خیلی فکر کرد نتونست بگه...

داداشی دعا کن خوب بشه ....

برم کلی کار دارم....

+راستی ما که چهارشنبه سوری نداریم ولی جون من تو رو خدا مراقب خودتون باشین...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

عید و گریه...

+قبل از خوندن این پست یه خواهش دارم از همتون

دیگه به من سر نزنید،من نمیتونم توی این دنیای مجازی از غمم نگم،آدمی نیستم که توی دنیای واقعی به روی خودم بیارم که دارم دق میکنم ولی اینجا برای داداش از نبودنش میگم و از غصه هام،دلم نمیخواد حتی ثانیه ای به خاطر خوندن حرفهام غم توی نگاهتون بشینه،الان نزدیک اومدن بهاره و من میدونم که دلتون شادی میخواد و خنده،پس با اومدن به وبلاگ من این لحظه های قشنگ رو خراب نکنید.

 

داداش سعید دیروز حالم خوب نبود مجبور شدم کلاسمو بی خیال شم و

بیام خونه.به زحمت و با قرص خوردن خوابیدم یک ساعت شد و صدای

گریه مامان پیچید توی گوشم،رفتم بالا پیشش نمیتونستم آرومش کنم

فقط تو رو صدا میزد.خیلی طول کشید تا آروم شد

تا آخر شب بغض داشت

امروز هم صبح رفتم بانک توی راه خاله بهم زنگ زد،گفت باران چی شده

؟گفتم چطور؟گفت زنگ زدم خونتون مامانت داشت گریه میکرد

بی خیال بانک شدم اومدم خونه دیدم بله چشماش قرمزه،یکم سر به

سرش گذاشتم ولی انگار نشد

دوباره سر نماز زد زیر گریه،اومدم یکم بخوابم دیدم یواشکی داره گریه

میکنه رفتم پیشش.آرومش کردم تا شد عصر

بازم خاله زنگ زد و بازم مامان زد زیر گریه،طفلی خاله هم کاراشو ول

کرد و پا شد اومد اینجا،داداش دومی و زن داداش هم اومدن و باز مامان

زد زیر گریه

هیچی هم نمی گفت فقط گریه میکرد.نازش کردم،بغلش کردم

،اشکاشو پاک کردم ولی فایده ای نداشت

به زور و التماس بردیمش بیرون یه هوایی بخوره انقدر توی ماشین گریه

کرد که برگشتیم خونه....

نه داداشی من از گریه هاش خسته نمیشم.تو که منو

میشناسی،هیچی نمیگم...

میدونم بازم دم عید شد و گریه های مامان بیشتر...

داداش سعید بهونه ی تو  رو میگیره،دیگه حرفهام آرومش نمیکنه

همش میگه باران داداش کجا موند؟نکنه زیر برفها مونده باشه؟نکنه

سردش باشه؟

تو بگو من چی بهش بگم؟تو بگو تا کی بغضمو قورت بدم؟من به کی باید

پناه ببرم و گریه کنم؟

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

گولم زدن...

 

اینهمه سال منو گول زدن و من نفهمیدم و با دست خودم بختم رو بستم....

چند وقته پیش یکی به مامان گفته که بخت دخترت رو بستن

ما هم کلی خندیدیم....

حالا امروز مادر فرمودند که از چندین نفر شنیده اند که اگر سبزه را گره بزنی در کارت گره می افتد...گفته اند اگر سبزه گره زده هم دیدی باید باز کنی

و من ندانسته بخت خودم را گره زدم و بستم....

حالا من از کجا اون سبزه رو پیدا کنم؟؟؟

+میدونم اینو میخونی و باز داد میزنی که باران مگه من نگفتم تا ۲۵ سالگی حق نداری ازدواج کنی؟

خواهر قربون اون خنده هات شه اینا رو همینجوری شوخی نوشتم تا نیای هیچ جا نمیرم.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

باران نیست...

 

داداش سعید بارانت کو؟؟؟؟؟

کجا واسه آدما کم گذاشته که حالا تنهاست؟

کجا اشک آدما رو دیده و اشک نریخته که حالا هیچکی اشکاشو نمیبینه؟

داداشی بارانت کو؟؟؟

 

+من هنوزم صبورم

+آقا جون رو مرخص کردیم و بردیم اصفهان.خدا رو شکر خیلی بهترن

+دلم هنوز ظرفیت غم داره نگرانم نباشید

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

آقا جون و نبودن تو....

 

سلام داداش سعید

ببخشید ولی خبر خوبی برات ندارم

دیروز صبح آقا جون برای بار دوم سکته مغزی کرد

نه نگران نشو خفیف بوده

دیروز صبح با بابا خودمون رو رسوندیم بیمارستان ،خدا رو شکر همه رو میشناسه

فقط مشکلش اینه که زبونش سنگین شده و نمیتونه حرف بزنه

دکتر گفت که تا ۲۴ ساعت اگه خوب نشد یه ۳ هفته ای طول میکشه

اشکای توی چشمای منو بابا حکایت میکرد از نبودن تو،از اینکه خیلی واسمون سخت بود که تو بالا سر

آقا جون نبودی

دیروز نبودی که بهت زنگ بزنم ولی به دوستات که میدونستم میتونن کمک کنن زنگ زدم

همشون اومدن بالای سر آقا جون و گفتن که چیزی نیست

دیروز صبح تا شب رو پیشش بودم.بهش رسیدم.حواسم به همه ی اون چیزایی بود که یادم داده بودی

داداش سعید خیلی سخت بود که تو نبودی خیلی....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

زخم ها همیشه خوب میشن ولی این که تنهایی دردش رو تحمل کردم همیشه توی ذهنم میمونه

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

شرمنده م...

 

منو ببخشید

گاهی اوقات همه چیز از توان تحمل من بیشتره

حرفهای آدما،قیافه به ظاهر مهربونشون،متلک هاشون،دروغ هاشون

گاهی اوقات بیش از حد دهنم میسوزه

گاهی اوقات بیش از حد مراعات نشکستن دل آدما رو میکنم

گاهی زیادی نگران آدما میشم

و وقتی می فهمم که اشتباه کردم مجبور میشم سکوت کنم

این بار برای تو سکوت نکردم داداشی

این بار از خودم دلم گرفت...

+دیروز مهسا منو برد بیرون که دلم باز شه وقتی برگشتیم و از اتوبوس واحد پیاده شدم خوردم زمین و زانوم پاره شد.هنوز نمیتونم درست راه برم

+شماره خونه داداش سعید به اسم خودش سیو شده.دیروز وقتی زن داداش از خونه به من زنگ زد فکر میکنم مدتی رو منتظر جواب دادن من موند،چون چشمام روی اسم سعید خشک شده بود.

+منو ببخشین که نگرانتون کردم.حال روحی خوبی ندارم

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

سلام.من مهسام دختر عموی باران

آجی باران دیروز اومده خونه ما که امروز رو بره دانشگاه.

نمیدونم چش شده...

دیشب تا دیر وقت بیدار بود و به دیوار نگاه میکرد

از صبح تا حالا هم با کسی حرف نزده.

کسی نمیدونه آجی چش شده؟؟؟؟

+آجی گاهی که حرف نمیزنه و میریزه توی خودش اینجوری میشه.آخرشم که میرسه به سرُم....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

یکی از نشونه های تنهایی اینه که هیچ وقت گوشیت پیغام لُو باطری نمیده

 

از اینجا

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

ممنونم

 

داداش سعید نیستی ولی این آدمهای به ظاهر مجازی ولی واقعی و مهربون

منو تنها نذاشتن...

نگاه کن....

بازم یه محبت دیگه

انقدرها هم نیستم ولی اگه دوست داشتین روی جمله بالا کلیک کنید و بخونید.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

این روزا احساس میکنم باید غمم رو توی دلم نگه دارم

نه توی وبلاگ نه توی حرفهام نه توی صدام نه برای خدا....

فقط نگاهم...همین.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

خدایا دیگه بسه نمیتونم....

 

خنده های مصنوعی همیشه مساوی بوده با گریه های یواشکی زیر پتو...

فقط یک لحظه ،یک ثانیه خودتون رو بذارین جای من...

عزیزترین کس زندگیتون گم بشه،ندونید کجاست،ندونید سردشه یا نه،ندونید غذا

خورده یا نه،اصلا ندونید باید منتظر بمونید یا نه....

روزی دو بار یا بیشتر صدای گریه مادری رو بشنوید که بچه ش رو گم کرده و داره

التماس خدا میکنه...

روزی چند بار پدری رو ببینید که به عکس بچه ی گم شده ش زل زده و آه میکشه...

چه انتظاری از من دارین؟

بخندم؟شاد باشم؟قوی باشم؟استوار باشم؟کارهایی که سعید دوست داره بکنم؟

اونایی که عاشقین یه لحظه خودتون رو بذارین جای من

چی بهتون میگذره وقتی عشقتون میخواد ترکتون کنه؟

اونایی که برادر دارین

یه لحظه خودتون رو بذارین جای من

چی بهتون میگذره وقتی برادرتون مریض میشه یا تصادف میکنه؟

اونایی که بچه دارین

خودتون رو بذارین جای من،مگه با هر بار تب کردن بچتون شما هم تب نکردین؟

وای....وای...وای...

خداااااااااااااااااااااااا

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

اینم از امروز ...

 

صبح ۷ بیدار شدیم و مشغول پختن ماکارانی شدم

۸ بود که سالاد ماکارانی رو درست کردم و گذاشتم توی ایوون که خنک شه

مامان دیشب قورمه سبزی و خورشت غوره  و مرغ ها رو پخته بود...(البته شستن

مرغ ها و سبزی پاک کردن و گوشت خرد کردن با من بود)

نزدیکای ظهر فقط مرغ ها رو سرخ کردم

زنگ هم زدم خاله کوچیکه که بیا کلی کار داریم که دمش گرم ۱۱ اومد خو راهش

دوره

زنگ زدم زن داداش دومی گفتم لطفا تو بیا

دمش گرم زود اومد با هم سالاد درست کردیم،ترشی ها رو گذاشتیم

از صبح هم خودم تمام وسایل رو آماده کرده بودم

۲ تا دیگه از خاله ها هم اومدن و پلو رو پختن

۱۲:۳۰ سفره رو انداختیم....اگه من میدونستم این هم غذا رو کی قراره بود بخوره

خوب بود،یکی فردا بیاد خونه ی من عمرا از این خبرا نیست.

این همه کار کرده بودم آخرش هم سر سفره واسم جا نبود...

منم رفتم آشپزخونه و مشغول تمیز کردن شدم

اولین بشقابی که اومد شروع به شستن کردم بازم دمش گرم زن داداش اومد کمک

خاله ها هم جمع کردن و ظرفها رو خشک کردن

وقتی ظرفها تمام شد نمیتونستم روی پام بایستم

یه لقمه الکی غذا خوردم که خورده باشم....باز شروع کردم جمع کردن آشپزخونه

و دست آخر هم موقع شستن چاقوها دستم رو بریدم و الان دارم با یه دست تایپ میکنم....

تازه فردا ظهر هم مهمون داریم...

نتیجه:

۱ . ماشین ظرفشوئی چیزه خوبیه

۲ . رستوران های بیرون واسه همین دایر شدن که بری ازشون غذا بگیری

دیگه....

۳ . دختر یکی یدونه اونم خواهر کوچولوی سعید نباید این همه کار کنه

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

روز مهندسی

یادم رفت بنویسم

امروز روز مهندسیه

داداش دومی،داداش سومی،داداش امید روزتون مبارک

انشا الله سایتون همیشه بالای سرم باشه...

روز مهندس به همه ی مهندسین مبارک

فروزان جان شما هم جزء اینا هستین ها....

بعدا نوشت: 

+تو رو خد االتماستون میکنم از این شوخیها با من نکنید

یکی اومده به اسم داداش سعید نظر گذاشته و آدرس سایتی که در مورد داداش سعید توش گفته میشد رو گذاشته

نمیتونم بگم وقتی نظر رو دیدم چه حالی شدم.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

نوشتم که نوشته باشم همین...

میخندم

نگرانم نباش گرچه ظاهریه برای دلخوشیه مامان ولی خب همونم بد نیست

حالم خدا رو شکر بهتر شده دیگه تب ندارم

فردا طبق شمارش من و مامان ۲۸ نفر مهمان داریم برای نهار...

کمرم برید از بس کار کردم

ولی خب چاره ای نیست تک دختر بودن اینم داره...

کلاسامون هنوز شروع نشده

هیچ درسی ارائه ندادن و من فقط تونستم ۷ واحد بردارم

وقت کردم میرم دانشگاه یکم داد و بیداد میکنم

دیگه...

بین خودمون بمونه داداش سعید

شب که میشه بغض نمیذاره بخوابم

خدا خیرش بده اونی که قرص رو درست کرد.

منو ببخش.ببخش ببخش

هر چی نزدیک عید میشه دلتنگیم بیشتر میشه

این روزا یکی رو میخواستم برای همراهی،برای اینکه دوسم داشته باشه،برای اینکه

بهش بگم داداش سعید که نیست من تنهام،کسی حرفم رو گوش نمیده،یه عالمه

حرف دارم واسه گفتن

ولی هیچکی نیست....

تو قمار زندگیمون تو نباشی من میبازم....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

آخه چرا؟؟

 

ننویسم دق میکنم...

۳ سال پیش بود که اشتباهی بهش زنگ زده بود و بعدشم پیله کرده بود و با هم دوست شدن

اون شمال کشور و دوست من جنوب...

هر از گاهی هم حال منو می پرسید ولی کم

چون خودم گفته بودم زنگ نزن دوستم ناراحت میشه

من توی این سه سال بودم و دیدم که جون دوستم به جون اون وصله

دیدم که آخر همه ی حرفهاش به اون ختم میشه

با اینکه بارها اون رفت و بازم برگشت ولی دوستم یه بار هم نه نگفت

هیچ وقت دلش رو نشکست

ولنتاین پارسال بود ،زنگ زد به دوستم منم پیشش بودم بهش گفت که امشب

ولنتاینه

گفت دوباره بهت زنگ میزنم و اون دوباره شد ۴ ماه بعد...

تمام این مدت دوست من صبوری کرد

تا دو ماه پیش که به من زنگ زد،بهش گفتم اول به دوستم زنگ بزن بعد حال منو ب

پرس

گفت الان باهاش حرف زدم ولی دروغ میگفت...

بارها بهش گفتم اگه دوستم رو نمیخوای تا من بگیرمش واسه داداشم

گفت اگه این کارو بکنی میکشمت میدونی که من دوسش دارم

فقط یکم صبر کنه من خونه بگیرم،استخدام رسمی شم

هنوز من ۲۵ سالمه...

منم با همین حرفها دوستم رو راضی نگه داشتم

تا ۱ ماه پیش که زنگ زد به دوستم و گفت که دیگه بهش احساسی نداره و همه

چی تمام

خدا میدونه اون شب چی به دوستم گذشت

بعد از اون شب بارها به من زنگ زد و من جواب ندادم چهره دوستم از جلوی چشمام

کنار نمی رفت

تا امشب...

زنگ زد جواب ندادم،اس داد که بعد عید با یکی از آشناهامون ازدواج میکنم

بهش گفتم از اول هم میدونستم یه چیزی هست...

زنگ زد،اون گریه کرد و من هم شکایت...

گفتم واسه دوسته من خونه نداشتی،استخدام نبودی،بچه بودی حالا چی شد؟

گفتم نه من کاره ای هستم که نفرین کنم نه دوستم دلش رو داره

ولی خدا جای حق نشسته

دید که این دختر سه سال از عمرش رو گذاشت کم نیست...

و اون فقط گریه کرد

آبجی باران حلالم کنید،منو ببخشید مراقبش باش

من چطوری مراقب دلش باشم خداااااااااااااا

اگه اینا رو واست نمی گفتم میترکیدم داداشی

میدونم چی میخوای بگی،آره دوست من اشتباه کرد ولی خب....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

خانم های محترمی که عکس منو دیدن

خودشون پاشن بیان بگن که کدومشون منو چشم زدن؟

البته چشم زدن از روی دوست داشتن و مهربونی....

از صبح تب کردم دارم میمیرم...

حالم خیلی بده...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

اینم یه گزارش بدون غم...

 

دیروز برای امیر حسین خونه خاله اینا تولد گرفتن

من هم رفتم البته تنهایی

مامان نتونست بیاد...

کل تولد نقش هایی که ایفا کردم اینها بود

تزئینات منزل برای تولد

آرایشگر مخصوص مامان امیر حسین

بغل کردن کیمیا دیگر نوه ی خاله که اولین کسی بود که به من گفت خاله

چیدن میوه ها در ظرف های مخصوص

جمع کردن اسباب بازی های امیر حسین

و عکاسی و فیلمبرداری از جشن

در آخر هم کادوی خودم از همه بهتر بود چون تبرک شده بود مال خارج بود

اینا مال دیروز

امروز هم از صبح دارم اتاقم رو تمیز میکنم و تغییر دکوراسیون میدم

اتاقم بیش از حد بزرگه و تمیز کردنش سخته.

اینم از امروز ...

گریه نکردم،غصه هم نخوردم

اینم عکس من و امیر حسین(البته فقط خانم ها چون اسلام در خطر میفته)

+خانم های محترم بعد از دیدن عکس بگن که من شبیه داداش هستم یا نه؟

+عکس رو برداشتم

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir