فردا..

وای داداشی فردا امتحان دارم یه درس ۴ واحدی...

لطفا محبت بفرما دعا کن خوب بدم

خوندم ها خیلی هم خوندم انقدر خوندم که ترم بعد ۲۰ واحد بردارم

عصر میرم خونه عمو می مونم که فردا برم امتحان حالشو ندارم صبح زود برم

نگران مامان نباش می سپرمش دست خدا و میرم

راستی داداشی دعا کن بابا راضی بشن بریم کیش...

البته بدون مرد...

زن داداش و فامیلاش با منو مامان میدونم که اگه بریم حال و هوای مامان هم عوض میشه

اونجا همه چی جوره واسمون فقط بابا میگن گرمه اذیت میشین

داداشی دعا کن دلم میخواد برم سفر...

برم لب دریا و صدات کنم

پس من دیگه دعا نمی کنم ها خودت دعا کن....

دوست دارم داداشی من میرم بخونم.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت...

مامانی امروز همش بارونی بود

رفت توی ایوون و باز زد زیر گریه گفتم آخه مامانی من چته؟

گفت باران میبینی دیگه هیچی خونمون نمیاد؟میبینی دیگه کسی بهمون زنگ نمیزنه؟

چرا چون نمیتونیم بخندیم؟

راست میگه اگه این ۳ تا خاله هم زنگ نزنن صدای تلفن ما اصلا در نمیاد

خونه ی ما که یه زمانی به ترمینال معروف بود حالا همیشه سوت و کوره

گفتم مامانی خب من که هستم من که تنهات نذاشتم نیان راحت تریم

مگه میان اینجا دلداری میدن؟میان کنایه میزنن نیش میزنن و میرن

همش دارم فکر میکنم که این آدما هیچ وقت خدا واسشون غم نمیاره؟

به خدا داداشی من همیشه دعا کردم که تو دل کسی غم نباشه همش دعا کردم غم ما خیلی سخته

خدا واسه کسی نخواد

اما این اثبات شده

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

دلم خیلی گرفت...

داداش سعید بیا حرف بزنیم...

از کسی که من نمیتونم هیچ کمکی بهش بکنم از غمهاش...

راضیه رو یادته،نوه خاله بابا؟

آره همون که پدر و مادرش مردن

یادته که با خواهرش و برادرش گذاشتنشون بهزیستی

الان خواهرش ازدواج کرده با یکی از همون پسرای بهزیستی و یه دختر ناز داره

علی هم هنوز توی بهزیستی و داره درس میخونه

اما راضیه کاردانی رو که تموم کرد سر یه جریان مسخره و حرف های یک پسر احمق میخواستن به زور به

عقد اون پسر در بیارنش...

تا اینکه از بهزیستی هم فرار کرد...

پناه آورد به عموش...

اما چه عمویی...

۳ تا عمو ،۴ تا عمه و همیشه آواره کوچه ها...

بهش گفتم چرا ازدواج نمی کنی؟

گفت باران هر کی میاد تا می فهمه توی بهزیستی بودم میره

مگه قتل کردم،مگه تقصیر من بوده که پدر مادر ندارم،مگه تقصیر من بوده که فامیل درستی ندارم؟؟؟

داداشی رفتم بهزیستی پرسیدم ببینم میشه یه خونه واسش جور کرد یا نه

اصفهان قبول نکردن...

پسر عمه کوچیکش خواستگارش بود

هیچی نداشت،درس میخوند

گفتن راضیه نه...

گفت باران چاره ای ندارم،میفهمی سقفی بالای سرم نیست؟

عقد کرد از وقتی عقد کرده دیگه بهزیستی شهریه دانشگاهشو نمیده،وقتی هم میاد اصفهان و میره

خونه همسرش زخم زبون از فامیل که ما رسم نداریم دختری که ازدواج نکرده خونه شوهر بمونه

خیلی ناراحتم از اینکه نتونستم کاری بکنم

یه روز بهم گفت باران چرا همه فکر میکنن چون بهزیستی بزرگ شدم لیاقتم کارگر ساختمونه؟

من درس خوندم آخه چرا؟؟؟

هیچی نتونستم بگم هیچی

خونه خواهرش هم که میره از دامادشون زخم زبون میشنوه با اینکه خودش هم توی بهزیستی بوده

خدایا این چه آدمایی که تو آفریدی؟

چرا اینجورین؟مطمئنا که یه روز بر عکس نمیشه؟یعنی همیشه روزگار به مرادشون میچرخه؟

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

تو ای پری کجایی؟؟؟؟

مــه و ستـاره درد مـن می‌داننـد          که همچـو من پـی تـو سرگردانند
       شبـی کنــار چشمـه پیـدا شــو          میـان اشـک مـن چــو گـل وا شــو
                            توای پــری کجایی؟         که رخ نمی‌نمایی
                            از آن بهشت پنهـان         دری نمی‌گشایی

این آهنگو یادته داداشی؟

یادته اینو چقدر با هم توی کوه خوندیم؟؟؟

الان توی تلویزیون داشت میخوند و من باز توی چشمام اشک جمع شد...

تو ای پری کجایی؟؟؟؟

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

سوخت...

داداشی دیروز باغ مامان سوخت...

بابا جمعه رفته بودن با راننده آبیاری باغ ها

توی باغ مامان ،راننده خواسته آتیش روشن کنه باد زده و آتیش پخش شده...

تمام انگورها سوختن...همشون...

خیلی ناراحت شدم خیلی...

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

هیچکس رو ندارم

داداشی بابا دیروز رو خونه دوستش مونده بود

منو مامان تنها بودیم...

هر بار به مامان می گفتم به بابا گله کن می گفت من می خوام زندگی کنم

دیروز هم کلی به شوخی غر زدم که خب اومد دعواش کن

چه معنی داره ما رو تنها گذاشته

وقتی بابا اومدن مامان گفت خوش گذشت؟

بابا هم گفتن آره ولی تا میام بخندم سعید میاد جلو چشمام

من مثلا خواب بودم

بیدار که شدم بهش گفتم این چه طرز دعوا کردنه؟

زد زیر گریه من که هیچکس رو ندارم دعوا کنم قهر کنم برم خونه کی؟

مامانی بعد از اون سال که آقا جون و مادر جون و دایی فوت شدن اینجوری شد

یکبار به شوخی سرش داد زدم و گفت طوری نیست من که یتیمم کسی رو ندارم داد بزن

الانم داشتم از دست پسراش بهش غر میزدم گفتم چرا خودشون اتو نمیکنن لباساشون رو

باز گریه که سعیدم خودش اتو میزد...

داداشی من چیکار کنم؟

اونایی که میگین من بخندم بهم بگین با این وضع چه جوری؟؟

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

منو ببخش...

داداش سعید منو ببخش ولی میخوام تنها باشم...

میخوام این باران رو بکشم...

میخوام یادش بدم حرف نزنه...

فقط سکوت کنه فقط...

منو ببخش انقدر حالم بد که دلم میخواد نباشم...

+(برای تو که منو دوست داری : میدونم نگرانمی ولی کم آوردم)

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

شب آرزوها..

 

داداشی امشب شب آرزوهاست...

۲ سالی میشه جز تو دیگه آرزویی ندارم...

الان میرم بازم تو رو از خدا بخوام...

+ برای همتون دعا میکنم...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

پریشونم...

داداشی حالم خوب نیست

اصلا...

میدونم که امتحان فردا رو هم میفتم

از صبح تا الان که اونجوری روزم خراب شد الانم چند تا اس ام اس...

داداشی من از این آدما که دور منن می ترسم

حالم خوب نیست

کاش میشد دیگه نباشم...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

بذار بخوابم..

چرا نمی ذاری بخوابم؟

با توام...

بیداریه من واسه کیا مهمه؟؟؟

کی از خواب بودنم پریشون میشه؟؟؟

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

همتون دارم گم میکنم...

داداش سعید تو رو اونجوری گم کردم

داداش دومی رو هم اینجوری...

خدای بالای سرم شاهده من حرف بدی نزدم،با اینکه منو نمیخواد،با اینکه مغروره

با اینکه...

و هر بار مامان گفت باران به داداش بگو و منم هر بار گفتم چی بگم نمیخوام کدورت پیش بیاد

ولی دیدی خیلی راحت...

نه داداش سعید دیگه حرف نمیزنم،ساکت میشم،من بلد نیستم بشم مثل اون

ولی میتونم ساکت شم نهایتش خفه میشم دیگه،میترکم،گریه هام دو برابر میشه ولی طوری نیست

کاش بودی و بازم میگفتی خواهر کوچولو تو صبوری کن...

مگه تو خوب نیستی پس تو بساز...

آره داداش سعید من می سازم ولی دیگه حرف نمیزنم جان خودم دیگه حرف نمیزنم...

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

آی آدما..

درد دل که میکنی با آدم ها

ضعف هایت را... دردهایت را

میگذاری توی سینی و

تعارف میزنی به آدم ها

تا هر کدام که بخواهند را بردارند

تیز کنند

تیغ کنند

بزنند به روحت

به تنت

دردهایت را و اشتباهاتت را به کسی نگو،پتکش می کند و توی سرت می زند به وقت لزوم...

(اینو از توی وبلاگ کسی دیگه نوشتم)

داداش سعید تو شاهد باش که مجبورم کردن خفه شم.

سکوت می کنم تا مرگ...

راز دل با یار محرم هم نباید باز گفت

روزی آن محرم اگر بیگانه شد تکلیف چیست؟؟؟

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

بیم هلاک..

مرا اميد وصال تو زنده مي دارد

وگرنه هر دمم از هجر توست بيم هلاك...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

حس بودن

با خود اندیشیدم

در این ترانه بی تو ماندن

در این لحظه های بی تو،

حس بودنت

شنیدن تپش های قلبت

از مرز فاصله ها

از نگاه چشم های تو

تمام انتظارم شده...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

22....

داداشی امروز ۲۲ خرداد...

روزی که ...

الان دارم فیلمهای اون روزا رو میبینم

لالایی های مادرایی که بچشون رو پر پر کردن...

بالام لالای

عزیز قیزیم بالام لالای

سنه قربان بالام لالای

شیرین دیلی بالام لالای

به مامانی میگم ببین اینا هم دردشون از ما کمتر نیست

اینا هم خیلیاشون نمیدونن بچه هاشون کجان...

میدونم که اگه بودی مثل منو زن داداش طاقت نمی آوردی...

خیلی سخته خیلی...

باش تا نفرین دوزخ ،از تو چه سازد

که مادران سیاهپوش

داغداران زیباترین فرزندان آفتاب وباد

هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند...

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

نمیدونم چمه..

 

داداشی دلگیرم

از امید

از خاله

از دخترش،از سجاده آب کشیدن هاش

از همه

حوصله هیچی رو ندارم

امروز مامانی هم دلتنگت بود

گریه کرد مثل هر روز

و باز هم هیچکی زنگ نزد حال ما رو بپرسه هیچکی

خسته ام

این قرصا که میخورم افسردگی رو تشدید میکنه شاید ماله اونه

شاید مال گرماست

شایدم بهانه های نبودنت

نمیدونم فقط میدونم که بی حوصله شدم و خسته

اینجا هیچکی رو نداریم

هنوز عموهام یه کوچه اونورترن، ولی من و مامان کسی رو نداریم

کاش بر میگشتیم شهر خودمون

اینجا احساس غربت میکنم

اینجا همه غریبن

اینجا کسی سراغمو نمیگیره

دلم گرفته

ولی اشکام خشک شده بازم به خاطر همین قرصا

نمیتونم گریه کنم و بغض توی گلوم مونده

داداشی کمک...

جز شمع های اتاقم که پا به پای من میسوزن دیگه کسی رو ندارم...

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

بدون تو میگذره ولی چجوری...

سلام داداشی

ببخشید دیر کردم مثلا داشتم درس میخوندم

سه شنبه امتحان زبان رو دادم

و هیچ امداد غیبی به دادم نرسید مجبور شدم از مغزم استفاده کنم

انگار بد نبود

پنج شنبه هم ریاضی داشتم

قبل از امتحان یک عدد بسیجی را نشان بنده دادن و گفتن هیولا

حالا جرات داری تقلب کن

و منم که کلی برنامه چیده بودم واسه تقلب مثل بچه خوب رفتم نشستم روی صندلی خودم صدامم در

نیومد

ولی تا آخرش به اون بسیجی فحش نثار کردم که نذاشت من تقلب کنم

آخه امتحان بدون تقلب که حال نمیده

نمیدونم ولی خدا کنه پاس شه

عصر هم رفتیم با عمو ولایت

عروس خاله رو که هنوز یادته همون که تومور داره البته بهتره ها

چند وقتی بود که دلش میخواسته منو ببینه ولی من درس داشتم دیگه این دفعه بهونه گیرم نیومد

رفتم که ببینمش

بهار و تابستون میرن ولایت تو ویلاشون

رفتم خیلی خوشحال شد و کلی بغلم کرد

پسر خاله هم طبق معمول تا صدای منو شنید گفت باز رئیس سندیکای پدر سوخته ها اومد؟

پسر خاله رو زیاد میبینم ولی همش یه صحنه ازش توی ذهنمه

وقتی اون اتفاق افتاد واست

من گریه نمی کردم اومد خونمون

رفتم پائین تا منو دید زد زیر گریه

داداشی پیر مرد 80 ساله اشک میریخت بهم گفت دعای خواهر واسه داداشش میگیره باران دعا کن

رفتم کنارش گفتم پسر خاله سعید بر میگرده گریه نکن

خلاصه شب هم اونجا موندیم و صبح امروز هم رفتیم باغ مامان با عمو رضا اینا و دوست بابا

و من هم از اونجایی که خیلی دختر خوبی هستم رفتم نشستم توی ماشین با دختر دوست بابا که

امتحان داشت تا خوابش نبره و بخونه

الان هم اومدیم

راستی...

با عمو که به سمت ولایت اومدیم توی راه اول رفتیم باغ عمو تا چند تا درخت رو پیوند بزنه

صدام زد گفت عمو بیا به یه درد بخور چند تاشو تو پیوند بزن

باز یاد تو افتادم

یادته موقع انتخاب رشته گفتی باران بیا باغبانی بخون به یه دردی بخوری

و منم با حرص گفتم دختر حاجی با این ابهت بره باغبانی؟؟؟؟

داداشی امروز تمام شد ولی دیشب توی ویلا بابا باز گلی گم کرده ام را خوند و گریه کرد

نمیدونم خوب بود یا بد ولی شکر

هنوز دم در ایستاده ام داداشی...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

انگار دارم می میرم.

داداشی این کپسول ها که می خورم افسردگی رو تشدید میکنه

حالا فکر کن ببین خواهر کوچولوت به چه روزی افتاده

دیروز داشتم می میردم اما نشد...

افسردگی،میگرن،افت فشار،کم خونی...

البته هیچ کدوم مهم نیست چون من نمی ذارم که این روزگار بهم بخنده

یا اینکه فکر کنه منو شکست داده

داداش سعید نگرانم نباش

خوب میشم

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

نه..

نه داداشی به ظاهرم که نمیاد خوب باشم...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

مردن..

 

داداش سعید میدونم دارم حرف بدی میزنم

ولی امروز دلم خواست که نباشم اما ...

باز دلم طاقت غصه خوردن دوباره مامان و بابا رو نداشت

گفتم بازم تحمل میکنم من بشکنم بهتر از اینه که اونا بشکنن...

امروز دلم خیلی گرفت خیلی...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

ذهن داغون من

من بی تقصیرم

اینجوری نگام نکن آره تقصیره توئه

چقدر گفتم نرو،ولی گوش ندادی

حالا به من ربطی نداره

نمی تونم درس بخونم

فکر همه چیز میاد توی ذهنم

اون شب اول،مراسم،گریه هام

رفتن داداشا سر زندگیشون و نبودن تو

نه نه بلدم هنوز مدیریت ذهنی که یادم دادی بلدم

ولی وقتی همشون بهم مربوطن من چه جوری چند تاشو جدا کنم

داداش من می خوای دعوا کنی دعوا کن من نمیتونم درس بخونم

تو هم به جای اینکه تو این روزا بیای به من روحیه بدی

میای تو خواب و میری که باز من گریه کنم

آقای دکتر دم شما گرم

حالا لطف میکنید میاید توی خواب بنده و میگید من با این درسای وحشتناک چیکار کنم

داداش سعید انصراف میدم ها

گفته باشم پس زود بیا

بوس بوس

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

محو شدن خنده

داداش سعید این داروها دارن اثرشون رو میذارن

همون داروها که واسه پروژه خریدم خدا تومان

لبام و دهنم داره خشک میشه نمیتونم بخندم

صورتم داره پوست پوست میشه و اشک چشمامم خشک

داداش سعید این آقا داداشات هم هی منو مسخره میکنن که باران دیگه الان با آگهی تو روزنامه هم

کسی نمیاد خواستگاریت

خب صورتم میسوزه

ولی چاره ای نیست باید تحمل کنم که تا تو بیای خوهشل شده باشم

دوست دارما

بوس

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

خانه ی صفا

داداش جونم سلام

ببخشید یکم دیر اومدم خونه داداش دومی بودم اونجا هم نتونستم بنویسم

داداشی روز مادر با نسترن رفتیم خانه سالمندان

رفتیم  به مادرایی که فرزنداشون اونا رو گذاشتن اونجا یا اصلا فرزند ندارن این روز قشنگ رو تبریک بگیم

باورت میشه انقدر خوشحال شدن که نگو

با اینکه اکثرا آلزایمر داشتن ولی روز مادر رو که تبریک می گفتیم خوشحال می شدن

تک تکشون رو بوسیدیم و باهاشون عکس گرفتیم

نشستیم پیششون و آلبوم هاشون رو دیدیم و باهاشون خندیدم و گریه کردیم

حس خیلی خوبی داشتم

و همون جا قسم خوردم که تا آخر عمر حتی اگه مامان و بابا بدترین شرایط رو هم پیدا کنن پیش خودم

نگهشون دارم

خیلی سخته که یه مادر این همه شب بالای سرت نشسته باشه

با خنده هات خندیده باشه و با گریه هات گریه کرده باشه و تو ببریش خانه سالمندان

الان خوشحالم که برای چند دقیقه هم که بود دل اونا رو شاد کردیم.

خدایا هیچ آدمی رو زمین گیر و محتاج بنده های خودت نکن...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

دیگه ای کلمه ای پیدا نمی کنم..

داداش سعید نگی این خواهر کوچولوت بی وفاست و ۲ روزه نیومده باهات حرف بزنه ها

نه داداشی دلم خوش نیست

انقدر توی دلم حرف جمع شده که دیگه سکوت میکنم

داداشی من سختمه توی خودم گریه کنم،من سختمه که گریه هام رو پنهون کنم

داداش سعید نبودنت برام سخته

دیگه هیچ کلمه ای پیدا نمیکنم که دلتنگیام رو برات بگم

دیگه از شدت فریاد به سکوت رسیدم

دیگه دلی برام نمونده

یه بار خودتو بذار جای من چه حالی بهت دست میده روزی چند بار گریه مامان رو ببینی؟

آره داداش سعید تو که انقدر محکمی میدونم می شکستی من که یه دخترم

دلم بیش از این حرفا و پست ها شکستس

دلم بیش از اینا گرفتس

دلم...

آخر همه چیز میرسه به تو...

داداش سعید بیا بغلم کن که خیلی بهت نیاز دارم...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

روز مادر

داداش سعید امروز روز مادر،روز زن

و هم زن داداش تنهاست هم مامان

از صبح که بیدار شدیم با داداشا سر به سرش گذاشتیم و خندوندیمش ولی من میدیدم که بغض کرده

میدونستم که کم کم بغضش میشکنه و شکست

نسترن زنگ زد که بهش تبریک بگه و مامان زدن زیر گریه

امروز به زن داداش تبریک گفتم و سکوت کرد فهمیدم یاد زمانی افتاد که تو بودی

یادته زنگ میزدی باران من چی بخرم؟

مامان من میدونم خیلی صبوری،میدونم توی دلت پر از غمه،میدونم داری چی میکشی

منم یه خواهرم می فهمم

مامان خوبم روزت مبارک

الان بغض توی گلومه،همیشه توی این روز منتظر بودی تا سعید بهت زنگ بزنه و من الان هیچ جوری

نمی تونم زنگ نزدنش رو برات توجیه کنم

مامانی منو ببخش

ببخش که نمی تونم جای سعید رو بگیرم

ببخش که نتونستم برم پسرت رو برات پیدا کنم

ببخش که هیچ کلمه ای برای دلداریت پیدا نمی کنم

مامانی من تا همیشه کنارتم تا هر وقت تو بخوای

قول میدم.

مامانی امروز بخند به خاطر دل من بخند.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

امروز...

 

بابا رو عصر فرستادیم با دوستاش شمال

باز من موندم و مامان...

دو تا داداشیا هستن ولی خب سر کارن

آقا سعید مامان خانومت امروز خیلی گریه کرد

صبح گریه کرد آرومش کردم دوباره عصر

عصر توی خودش گریه میکرد بعد ۱۵ دقیقه فهمیدم مجبورش کردم حداقل درست گریه کنه

بهم میگن وقتی مامانت گریه میکنه هی نگو مامان گریه نکن بذار بعضی وقتا گریه کنه

ولی آخه گریه های مامان من از بعضی وقتا رد شده همیشگی شده

امروز مامانی گریه کرد و من شکستم دیگه آخرش نفسش بالا نمی اومد ومنم با همون ترس دویدم

سراغ آب

داداش سعید پس فردا روز مادر

پارسال که جرات نکردیم بهش تبریک بگیم از بس گریه کرد

امسال هم بهش گفتم مامانی واست چی بخرم؟

گفت من جز بچه م هیچی نمی خوام

منم جز تو هیچی تو این دنیا نمی خوام هیچی

امروز داداشی تو خودم خیلی گریه کردم خیلی

امروز غم نبودنت،گریه های مامان،تنهاییم منو شکست ولی قول دادم گله نکنم

با تنهایی کنار میام ولی نبودنت چی؟؟؟

خیلی باهات حرف دارم ،دلم خیلی گرفته،دلم برای خودم میسوزه

کاش...

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

بلیط برگشت...

 

یادته توی فرودگاه توی بلیطت دنبال تاریخ برگشت بودی؟

هنوز وقتش نشده؟؟؟؟؟؟

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

داری منو میبینی یا نه؟؟

 

دیشب که داداش دومی زنگ زد گفت باران شناسنامه داداش کجاست؟

گفتم تو اتاقم

گفت صبح بده امید بیاره سر کار

گفتم میخوای چیکار؟

گفت میخوام بیمه درست کنم

دلم شور زد ولی بازم گفتم نه

 دیشب طرفای ۳ بود که خوابیدم و تا صبح چندین بار بیدار شدم

میدونستم قرار اتفاقی بیفته اما چی نمیدونم

آخرین باری که چشمام رو باز کردم صدای گریه بابا میومد

نمیدونم چطوری دویدم بالا که پام زخمی شده بود و من نفهمیدم

اولین فکری که به ذهنم رسید بابا بزرگ بود

خدا خدا کردم چیزیش نشده باشه

بابا چی شده؟(فقط گریه میکرد)

مامان تو بگو چی شده؟

اون چیزی که نباید میشنیدم رو شنیدم

همون جا افتادم زمین

سرم رو گرفتم توی دستامو چشام رو بستم گریه نکردم

اومدم توی اتاق و زدم زیر گریه

تا تونستم صدات زدم و اشک ریختم

یه بهونه پیدا کردم و از خونه زدم بیرون،میدونستم اگه بمونم حالم بد میشه

رفتم ولی دلم طاقت نیاورد برگشتم

هنوز صدای بابا میومد رفتم نشستم کنارش

بابایی برگشتن داداش که به شناسنامه ربطی نداره

بابایی داغون میشیا گریه نکن

بابایی مگه نگفتی ما راضی هستیم به رضای خدا

بابایی من، خب برگشت میریم یه شناسنامه جدید میگیریم

اما میدونم که نتونستم آرومش کنم

باز از خونه رفتم بیرون

۱ ساعت بعد اومدم خونه،عمو رضا اینا و دوست بابا اینجا بودن

مستقیم رفتم توی اتاق و دراز کشیدم روی تخت

فقط از گلوم صدای ناله بیرون میومد دیگه جونی واسه گریه نداشتم

تا اینکه دختر عمو اومد توی اتاقم و زدم زیر گریه

بلندم کرد گفت باران الان وقت گریه کردن تو نیست پاشو برو بالا مراقب مامانت اینا باش

رفتم و به هر دوشون قرص مسکن دادم

اما داداش سعید من هنوز نفهمیدم کی وقت گریه کردنه منه؟؟؟؟؟

داری میبینی منو؟شکستنم رو دیدی؟

داداش سعید تو شکستن داداش دومی رو دیدی؟

بمیرم واست چی کشیدی که با دستای خودت رفتی شناسنامه داداش بزرگت رو همبازیت رو باطل کنی؟؟؟

وای خدا وای...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

داداش سعید کمرم شکست..

با صدای گریه بابا و مامان از خواب بیدار شدم

دویدم بالا

وای خداااااااااااااااااااااااا چرا من نمردم؟؟؟

بابا،مامان تو رو خدا بگین چی شده؟

شناسنامه داداش باطل شد

داداش سعید بارانت تمام شد.کمرم شکست.....

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

نمی بخشم...

 

به خدا قسم نمی بخشمشون

غم تو واسه ما کمه که هی زنگ میزنن اشک بابا رو در میارن

امروز این فامیل احمق باز جلوی من اشک بابا رو در آوردن

نه داداش سعید دیگه نمی خوام گذشت کنم

نمی بخشمشون

به جان تو نمی بخشم

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir