دیشب که داداش دومی زنگ زد گفت باران شناسنامه داداش کجاست؟
گفتم تو اتاقم
گفت صبح بده امید بیاره سر کار
گفتم میخوای چیکار؟
گفت میخوام بیمه درست کنم
دلم شور زد ولی بازم گفتم نه
دیشب طرفای ۳ بود که خوابیدم و تا صبح چندین بار بیدار شدم
میدونستم قرار اتفاقی بیفته اما چی نمیدونم
آخرین باری که چشمام رو باز کردم صدای گریه بابا میومد
نمیدونم چطوری دویدم بالا که پام زخمی شده بود و من نفهمیدم
اولین فکری که به ذهنم رسید بابا بزرگ بود
خدا خدا کردم چیزیش نشده باشه
بابا چی شده؟(فقط گریه میکرد)
مامان تو بگو چی شده؟
اون چیزی که نباید میشنیدم رو شنیدم
همون جا افتادم زمین
سرم رو گرفتم توی دستامو چشام رو بستم گریه نکردم
اومدم توی اتاق و زدم زیر گریه
تا تونستم صدات زدم و اشک ریختم
یه بهونه پیدا کردم و از خونه زدم بیرون،میدونستم اگه بمونم حالم بد میشه
رفتم ولی دلم طاقت نیاورد برگشتم
هنوز صدای بابا میومد رفتم نشستم کنارش
بابایی برگشتن داداش که به شناسنامه ربطی نداره
بابایی داغون میشیا گریه نکن
بابایی مگه نگفتی ما راضی هستیم به رضای خدا
بابایی من، خب برگشت میریم یه شناسنامه جدید میگیریم
اما میدونم که نتونستم آرومش کنم
باز از خونه رفتم بیرون
۱ ساعت بعد اومدم خونه،عمو رضا اینا و دوست بابا اینجا بودن
مستقیم رفتم توی اتاق و دراز کشیدم روی تخت
فقط از گلوم صدای ناله بیرون میومد دیگه جونی واسه گریه نداشتم
تا اینکه دختر عمو اومد توی اتاقم و زدم زیر گریه
بلندم کرد گفت باران الان وقت گریه کردن تو نیست پاشو برو بالا مراقب مامانت اینا باش
رفتم و به هر دوشون قرص مسکن دادم
اما داداش سعید من هنوز نفهمیدم کی وقت گریه کردنه منه؟؟؟؟؟
داری میبینی منو؟شکستنم رو دیدی؟
داداش سعید تو شکستن داداش دومی رو دیدی؟
بمیرم واست چی کشیدی که با دستای خودت رفتی شناسنامه داداش بزرگت رو همبازیت رو باطل کنی؟؟؟
وای خدا وای...