دلگیرم...

از اعضای خانواده هیچکی تولد من یادش نبود و من همیشه رو تولد،روز دانشجو و روز مهندس،سالگرد

ازدواج و ... یادم بوده.

اشکالی نداره شاید انقدر که اونا واسه من مهم هستن من نیستم.

ولی امشب خیلی دلم گرفت داداشی...

محکوم شدم به بی خیالی نسبت به حال و روز مامان و بابا...

توی این دو سال فقط یه بار رفتم سینما،اگه دیگه بیرون رفتم واسه کار بوده نه تفریح

دانشگاه نمیرم به خاطر مامان،دنبال خوشی هام نمیرم به خاطر مامان

بعد انصافه که محکوم بشم.

بهم میگن نمیدونم روزا چیکار میکنی و به چی فکر میکنی که انقدر از حال مامان غافلی؟؟

شما که صبح میرین شب میاین چی میدونین فقط شبا مامان رو میبینید و خنده هاش رو

شما که میری یه کشور دیگه یه شهر دیگه خبر داری کی نمیذاره داروهای مامان تمام شه؟کی میبردش

دکتر؟کی هزار تا ادا در میاره تا مامان بخنده؟کی بابا رو میفرسته سفر؟

خیلی بی انصافین.........

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

اتمام 21 سالگی باران بدون تو...

سلام خواهر کوچولو تولدت مبارک...

وای داداش سعید یادت بود؟آخه هیچکی تولد من یادش نبود

مگه میشه تولد تنها خواهرم یادم بره...

داداش سعید امسال ۳۰ مرداد رو خیلیا یادشون بود ولی تو نه...

دلگیرم ازت نباید روز تولد تنها خواهرت کنارش باشی؟؟؟؟

من باید روز تولدم توی چشمام اشک باشه؟؟؟

من باید کادوهایی که واسم خریدی رو دورم بچینم و تو نباشی؟؟؟؟

داداش سعید دلگیرم...

پارسال یادت رفت، گفتم اونجا تاریخ از دستت در رفته امسال چه بهونه ای واسش پیدا کنم؟؟؟

داداش سعید از سالی که رفتی ۲ سال بزرگتر شدم... نه ۲ سال پیرتر شدم،شکسته تر شدم

امروز تولدمه ولی بدون تو...

اما طوری نیست از طرف تو به خودم تبریک میگم.

باران جان،خواهر کوچولو تولدت مبارک

ببخش گریه امونم نمیده..........

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

این 2 روز...

۵ شنبه زن داداش اومد اصفهان...

انقد از دستش خندیدم،منو مامان روزه بودیم بابا اینا هم تا شب سر کار بودن زن داداش هر یک ریز از

مزایای غذاها و طعم و این چیزا تعریف میکرد...

هی بهش گفتم خانوم خانوما اگه تا اذان سوسک نشدی...

دم اذان بود وقتی فهمید من چند روز پیش کیک پختم گفت منم میخوام

گلاب نداشتم پاشدم رفتم خریدم گفتم حالا بیا کمک گفت نمیام...

گفتم اونوقت که بهت میگم از هر انگشتم ۱۰۰۰ تا هنر میریزه میگی کو...

با هم رفتیم بیرون خندیدیم و هی منو شیر کرد واسه دفاع از حقوق خودم و مامان توی خونه...

از درد دلاش گفت...

روز خوبی بود.

امروز هم رفتیم روستا البته به اجبار و زور...

انقدر بدنم درد میکنه که حد نداره آخه هیچکی نیست به این بابا بگه مگه دختر هم میاد بادوم چینی؟؟؟

کلی غر زدم به جونشون....

الان داشتم پست های ماه های قبلم رو میخوندم انقدر درد توش هست که باز گریم افتاد...

داداش سعید زن داداش میخوان خونه بخرن و من بعد امتحاناتم میرم تهران واسه اثاث کشی و کمک

احتمالا خونه ای که میخواد بگیره از این کوچیکتره یه چند تا وسیله شمرد گفت میدم شما استفاده کنید

مامان بغض کرد گفت من به وسیله های بچه م دست نمیزنم

ببخشید داداشی سرم خیلی درد میکنه...

بازم میگرن...........

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

مامان و بابا

مامان رو به زور بردم دکتر...

گفت حتما باید زانوهاش رو عمل کنه،گفت دیر میشه...

حالا میخوام عکسش رو ببرم چند تا دکتر نشون بدم که زودتر عمل بشه...

راه که میره زانوهاش صدا میدن...

داداشی بابا هم دستش عمل میخواد...

اگه اشتباه نکنم چسبندگی رگ پیدا کرده و به مرور زمان گوشتای دستش تحلیل میره...

واسه اونم یه نوبت دکتر گرفتم...

مامان چشماش ضعیف شده...

داداشی من موندم و یه پدر و مادر که چشمشون به در خشک شده دیگه بسه...

من از پس این همه بار بر نمیام...

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

دعا...

داداش سعید علی رو یادته دوست امید که چند وقتی هم خونه ما بود؟؟؟

حالش اصلا خوب نیست هر آزمایشی هم که نیاز بوده داده ولی دکترا نمیدونن چشه

داداش سعید چند وقت پیش رفتیم خونشون ما که بودیم یکم بهتر شده بود اما امشب خواهرش گفت که

باز حالش بد شده

بابا زنگ زد هر سه تا داداشی باهاش حرف زدن...

نمیدونم مثل اینکه عصبانی میشه،از یه چیزی میترسه،دچار تلقین شده...

امشب حالمون خیلی گرفته شد...

ما هممون خیلی علی رو دوست داریم...مامان... بابا...

بابا گفت بریم چند روز بیاریم خودمون مراقبش باشیم نمیدونم میشه یا نه...

مامان همیشه از چشم پاک بودنش و مودب بودنش تعریف میکنه.

کاش زود خوب بشه...

+دوستای خوبم که میاین بهم سر میزنین تو این ماه عزیز سر سفره های افطارتون برای

سلامتی علی و برگشت سعید من  و سارینای بیتا دعا کنید.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

تو بر میگردی...

دیشب خوابتو دیدم داداشی...

پیدات کردیم منو امید،توی یه کشتی...

قربونت برم الهی انقدر گریه کردی...

انقدر چشمات نور رو ندیده بود که می ترسیدی چشماتو باز کنی

بهم گفتی باران من صداتو میشنوم میترسم...

گفتم داداشی من اینجام باز کن

بغلم کردی خیلی گریه کردم...

بابا اومد،مامان،داداشا...

بابا یه مهمونی بزرگ گرفت...

داداش سعید قبل از اذان صبح این خواب رو دیدم میدونم که تعبیر میشه...

تو بر میگردی مگه نه؟؟؟؟

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

تولدت مبارک...

داداش سعید یه دوستی دارم خیلی مهربونه

گریه که میکنم بلد نیست دلداری بده...

فقط گوش میده...

این روزا کمتر حالش رو میپرسم...

نه اینکه دوسش ندارم ها حوصله ندارم نمیخوام کسی رو ناراحت کنم

امروز تولدشه شد ۲۲ ساله...

دوست من که میدونم با گریه هام زجرت دادم و هیچ وقت همدم خوبی نبود

لمس بودنت مبارک...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

من...

 

خیلی وقتا اینجوری میشم

ساکت،آروم...

من و آسمون و تو...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

این سفر رفته هم اومد...

الان ساعت ۳:۲۳ دقیقه صبح...

امید اومد...

با دختر عموها و پسر عموها رفتیم فرودگاه خیلی خوشحال شد...

الان توی اتاق بودم اومد یه پلاستیک بهم داد گفت خیلی لباسای قشنگ بود

ولی نمیدونستم چی بخرم

نمی خواستم دست خالی بیام اینو خریدم تا سری بعد...

بازش کردم یه جعبه بزرگ کاکائو بود...

ولی نمیدونست که من کاکائو نمیخورم کلی بوسش کردم...

داداش سعید امید هم برگشت و تو...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

وقتی شانه هایم زیر بار حادثه می خواست بشکند

یک لحظه...

از خیال پریشان  من گذشت

اگر می شد..

اگر می شد سر بگذارم بر شانه آشنا

شاید...

از زیر بار این مصیبت بزرگ رها میشدم

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

بازم من مقصرم؟؟

داداش سعید دارم گریه میکنم...

من بلد نیستم حرف بزنم یا آدما حرفم رو نمی فهمن...

هنوز یک سال نیست که این وبلاگ رو ساختم

ساختم که باهات حرف بزنم ،ساختم که هم صحبت پیدا کنم

توی دنیای واقعی با اون همه آدم تنها بودم

اومدم اینجا که یکی باهام حرف بزنه،یکی که نگه خدا آقا سعید رو رحمت کنه،یکی که باور کنه تو بر

میگردی،یکی که حرفم رو بفهمه

داداش سعید تنهام...

هیچکی حرفم رو نمی فهمه

حتی اونی که نگرانمه،حتی اون که مهربونه...

داداش سعید میرم عروسی،میرم خونه نسترن اینا،میخندم ولی...

کی ازم پرسید باران داری با خودت چیکار میکنی؟

آهای تو که دوری تو که میگی نگرانی هیچ وقت بغض توی گلوم رو فهمیدی؟هیچ وقت گریه زیر خنده هام

رو فهمیدی؟

من که تا تب کردی اومدم بالای سرت

چرا نمی بینی من تب کردم،چرا نمی بینی من دارم میسوزم؟

آهای با توام که میگی دوسم داری

تو که میگی هر وقت غم داشتی به من بگو

میبینی داداش سعید من تنهام...

هر کی هر چی دلش خواست و به دهنش اومد بهم گفت و بعد گفت اعصابم خرد بود منم گفتم قبول

ولی من نباید اعصابم خرد شه من نباید حرف بزنم من فقط باید اطاعت کنم و سکوت...

بعدا نوشت:

نه من دلم نمیخواد کسی بهم ترحم کنه از ترحم بیزارم...

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

دلتنگم...

امید فردا میاد میریم فرودگاه...

دلم براش تنگ شده میخوام واسش کیک بپزم با غذایی که دوست داره

چهارشنبه و ۵ شنبه و جمعه رو روستا بودیم

همه جات رو خالی کردن...

داماد ۲۳ ساله و عروس ۱۸ ساله

خوب بود خیلی خندیدیم.مامان رو هم خندوندیم

خوابت رو دیدم داداشی دلتنگتم...

راستی نشد برم تهران بابا گفتن زن داداش قرار بیاد چند تا سند امضا کنه

داداش سعید انقدر دل نازک شدم که هر کی هر چی بهم بگه یا یکم بلند باهام حرف بزنه فوری اشک

توی چشمام جمع میشه

فوری یاد این میفتم که اگه تو بودی کسی سرم داد نمیزد

دل تنگم داداش...

داداشی حالم خوب نیست میشه بعد باهات حرف بزنم؟؟؟؟

ببخش...

هنوز منتظرتم...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

تا تنور دلم روشن است

                            داغ تازه ای بچسبان

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

باران کیک می پزد...

قبل از این بیایم اصفهان داداشی یادته چقدر کیک می پختم

تو هم میخوردی و میگفتی بد نیست ولی دست پخت من بهتره

آره ماکارانی هایی که تو می پختی حرف نداشت

امروز از صبح تا ۶ بعد از ظهر با مامان ماست درست میکردیم برای عروسی پسر عمه

مامان گفت حالا که نمیتونم برم کمک ،حداقل این کار رو بکنم

با اینکه عمه انقدر مامان رو اذیت کرده

عصر هم رفتیم با هم کمی خرید کردیم

دلم میخواست کیک بپزم مثل اون روزا ...

مثل اون روزا که صبح می پختم تا شب چیزی نمی موند ولی حالا...

بابا که خیلی اهل این چیزا نیستن،تو و داداش دومی و امید هم که نیستین،داداش سومی هم که هنوز

نیومده

مامانی هم خورد و گفت خوشمزه ست ولی من دلم میخواست تو بودی و میخوردی

راستی داداشی امید تونست ویزا بگیره...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

کاش میمردم و نمی شنیدم...

آهای تو که میگی نگرانمی دلمو شکستی بدجور صداش اشکم رو در آورد...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

دیگه کلا تنها شدم..

چند وقتی بود گوشیم ویروس گرفته بود

دادم امید که بده دوستش واسم درست کنه ولی طرف گفته بود آنتی ویروس نداره

گوشیم همش خاموش میشه...

و اینبار انگار برای همیشه خاموش شد...

هر کار کردم روشن نشد...

همون چند تا اس ام اسی هم که منو از تنهایی در میاورد دیگه نیست...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

امید

امروز ۲ هفته شد که امید رفته دبی...

برای مصاحبه ی رفتن به انگلیس...

۵ شنبه قبل از رفتن به روستا بهش زنگ زدیم و گفتیم که میریم

جمعه دیگه نشد که بهش زنگ بزنیم...

حالا زنگ زده شما ۳ روزه کجائین نگران شدم

گفتم امید جان ما فقط ۱ روزه به تو زنگ نزدیم

داداش من تو که نمیتونی ۲ روز بدون ما سر کنی میخوای بری انگلیس چیکار؟؟

داداش سعید بابا ۱۶ همین ماه میرن دبی

امید اصرار داشت که مامان هم باهاش برن گفت دلم تنگ شده

اگه مامان هم برن من هم میرم تهران پیش زن داداش

این هفته می خواستم برم که چون زن داداش میخوان برن مشهد نمیشه

دلم میخواد برم یه جایی که فامیل نباشه...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

یه دوست قدیمی

میگه بارانی نشو که آدما باید بهش ترحم کنن...

میگه نبودن سعید برای همه آزار دهنده اس...

میگه وقتشه که دیگه کمرتو راست کنی...

میگه پاشو ببین سعید چی ازت میخواسته همون باش...

میگه تو اون باران ۹ سال پیش نیستی...

میگه اگه سعید بود الان از دستت دلخور بود...

باشه دوست قدیمی سعی خودمو میکنم...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

دیگه داردم از دستتون دیوونه می شم...

روزی که شناسنامه رو باطل کردیم توی اتاق یه گوشه نشستم و توی خودم آروم گریه کردم

دختر عمو اومد کنارم گفت الان وقت گریه کردنه تو نیست

الان یه زن روانی که به شوهرش اعتماد نداره و فکر میکنه بابای ۶۰ ساله ی ما که نصف روز توی نپال

سیر میکنه شوهر ۴۰ سالش رو از راه بدر کرده افتاده توی زندگی ما و با حرفای احمقانه داره بین ما

فاصله میندازه

تمام حرفایی که پشت سر عمو و دختر عمو به من و مامانم گفت رو رفته از زبون من به دختر عمو گفته

اونم زنگ زد و هر چی از دهنش در اومد به من گفت و من باز مثل همیشه سکوت کردم

مشاورم گفت چرا حرف نزدی و حقت رو نگرفتی؟

گفتم مریم جون همین که گفتم خدا جای حق نشسته فکر کنم کافی بود

گفتنه من برای این افراد وقت تلف کردنه

خدا خودش جوابشون رو میده

آخه دختر عمو،تو ۲۰ ساله با منی بعد منو فروختی به یه آدم که ۶ ماهه میشناسیش؟

داداش سعید ناراحتم از اینکه چرا همیشه میگفتی بگذر

بذار طرف فکر کنه خیلی عاقل و درستکاره

آخه چرا ؟

حقش بود امروز صبح زن عمو هر چی پشت سر بابا گفته بود رو من هم رو کنم و چشمامو ببندم و دهنم

رو باز کنم؟

خسته شدم

۱۴ مرداد هم عروسی پسر عمه توی روستاست

به مامان گفتم من میرم تهران خونه داداش دیگه تحمل این فامیل رو ندارم

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

فوت.بارداری..خاله زنک...

داداشی روز جمعه که رفتیم روستا یه خانواده ۵ نفری که از اصفهان اومده بودن اونجا و در حال شنا بودن

توی رودخونه افتادن

که پدر و یه دختر نجات پیدا کردن ولی ۳ تا نفر دیگه غرق شدن...

صحنه ی بدی بود داداش سومی می گفت پسر ۱۶ ،۱۷ ساله بوده

و حالا بارداری...

یکی از اقوام دور باردار شده و بعد از ۷ ماه بارداری یکی از چشماش کور شده

الان توی اصفهان بستری شده دکترا هنوز علتش رو نفهمیدن ولی میگن یکی از رگهای پشت چشمش

گرفته اگه طاقت نیاورد بچه رو به دنیا میارن و بعد عملش میکنن

حالا داداشی بشنو از حرف و حدیث های آدما...

دیابت داشته قندش رفته بالا چشمش کور شده

از وقتی بچه دار شد همش مریضه این بچه بد قدمه

اگه قرار یکیشون بمیره کاش بچه بمیره

دکترا گفتن اون یکی هم کور میشه

من نمیدونم مردم کار و زندگی ندارن،یا به قول بابا نون دارن درد ندارن؟

آخه چرا وقتی چیزی نمیدونید حرف میزنین؟

دیگه حوصله نشستن توی جمع رو ندارم

همش پشت سر هم حرف میزنن،صفحه میذارن،دو بهم زنی میکنن

واقعا دارم از همه دور میشم مخصوصا فامیلا که دارن از پشت خنجر میزنن

خیلی خستم خیلی...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir