دلگیرم...
ازدواج و ... یادم بوده.
اشکالی نداره شاید انقدر که اونا واسه من مهم هستن من نیستم.
ولی امشب خیلی دلم گرفت داداشی...
محکوم شدم به بی خیالی نسبت به حال و روز مامان و بابا...
توی این دو سال فقط یه بار رفتم سینما،اگه دیگه بیرون رفتم واسه کار بوده نه تفریح
دانشگاه نمیرم به خاطر مامان،دنبال خوشی هام نمیرم به خاطر مامان
بعد انصافه که محکوم بشم.
بهم میگن نمیدونم روزا چیکار میکنی و به چی فکر میکنی که انقدر از حال مامان غافلی؟؟
شما که صبح میرین شب میاین چی میدونین فقط شبا مامان رو میبینید و خنده هاش رو
شما که میری یه کشور دیگه یه شهر دیگه خبر داری کی نمیذاره داروهای مامان تمام شه؟کی میبردش
دکتر؟کی هزار تا ادا در میاره تا مامان بخنده؟کی بابا رو میفرسته سفر؟
خیلی بی انصافین.........

