دکتر سعید بهاءلو.....
(پست ثابت)
می گفت: " عاشق کوه و کوهنوردی است "
بیست و پنجم آبان ماه پنجاه و پنج متولد شد
می گفت: " عاشق کوه و کوهنوردی است
و طلوع و غروب خورشید را در کوهستان دوست تر می دارد "

✘ادامهـ مطلبـ✘
(پست ثابت)
می گفت: " عاشق کوه و کوهنوردی است "
بیست و پنجم آبان ماه پنجاه و پنج متولد شد
می گفت: " عاشق کوه و کوهنوردی است
و طلوع و غروب خورشید را در کوهستان دوست تر می دارد "

امید امروز صبح رفت
و زن داداش هم امشب رفت....
بابا میگن مریم برای ما همون سعید میشه...
وقتی مریم میاد اینجا مامان حالش خوبه میخنده...
برای هر دو تا زن داداشام هدیه روز سپندارمذگان رو خریدم...
و امروز به اونایی که برام عزیز بودن گفتم که دوسشون دارم البته فقط دختر ها....
یه بغض سنگینی توی گلومه که تا یادش میفتم اشکام سرازیر میشن....
نگرانم نشو داداشی حالم بد نیست فقط بازم کابوس میبینم
شاید بازم باید قرص بخورم ...
زن داداش همه ی آلبوم هات رو بهم داده بود البته تا قبل از عروسی
یعنی بچگی هات تا قبل ازدواج، و امروز هم تمام عکسهای ۴ سال زندگیتون رو بهم داد
خواستم نگاه کنم ولی با این بغضی که توی گلوم بود نمیتونستم
اگه نگاه میکردم ساعت ها گریه میکردم....
داداش سعید تنهایی سخته....
تنهایی غم رو به دوش کشیدن سخته...
امشب رو کنارم باش.
۲۹ بهمن،روز سپندارمذگان....روز عشق...
با مامان فکر میکردیم که وقتی داداش سعید برگرده اولین حرفی که بهش میزنیم چیه؟
حالا فرض کنید توی این روز قشنگ داداش سعید برگرده.
فرودگاه امام خمینی تهران....
روبروی داداش سعید ...
خدا برای هیچ کدومتون حالی که من دارم رو نخواد ولی...
برای یک لحظه خودتون رو بذارین جای من و یه چیزی به داداش سعید بگین....
یا اگه دوست دارین از زبون خودتون بگین....
همه ی زندگیم رو ،خنده هام رو ،آرزوهایی که داشتم،رویاهام رو توی دستام میگیرم
و میگم اینا همش مال تو خدا ...
فقط داداش سعیدم رو بهم بده...
میدونی سخته بغض توی گلوت رو قورت بدی،تمام سعیت رو بکنی که یه وقت چونت نلرزه و لبخند بزنی و
بگی حالم خوبه....
امشب دیگه نتونستم بغض بعد از ظهر رو نگه دارم و دونه دونه اشکام سرازیر شد....
توی اتاق بودم
صدای گریه مامان رو شنیدم و مثل همیشه دویدم...
نکنه کسی صدای گریه منو نمی شنوه......
امروز صبح تصمیم گرفتم اتاق مامان اینا و کمدها رو تمیز کنم ولی تنهایی
ترسیدم باز مامان چشمش به لباس های تو بیفته و دیگه هیچ....
اومد کنارم نشست ولی نذاشتم لباسهات رو ببینه.امروز مامان حال خوشی نداشت نمیدونم چرا
ازش پرسیدم گفت دلم گرفته
صبح ها همه از خونه میرن بیرون تا شب و منو مامان تنهاییم
عصری دیگه دلم طاقت نیاورد مامان رو اینجوری ببینم
آهنگ مهتاب از جهان رو که همیشه باهاش آرووم میگیرم گذاشتم و شروع کردم به خوندن
اگه مهتاب بشی به من بتابی منم رخت سیامو در میارم
اگه بارون بشی نم نم بباری منم یادم میره که شوره زارم
و انقدر سر به سر مامان گذاشتم که خندید....
بهش گفتم همین یه دختر رو بچسب از این ۴ تا پسر آبی واسه تو گرم نمیشه
همراه مامانی خندیدم،تحمل اشک توی چشماش رو ندارم
الان حالم بهتره.ببخش که توی این چند روز نگرانت کردم.
داداش سعید باران حالش خوب نیست
با منم حرف نمیزنه،هیچ صدایی ازش نمیاد فقط از چشماش دونه دونه اشک میاد پائین....
داداش سعید چیکار کنم؟؟
داداش باران داره دق میکنه.با هیچکی حرف نمیزنه،داداشی دیگه نمی خنده...
بارانم،چرا گریه میکنی؟
بازم دلت؟؟
میدونم،من میدونم...میدونم دلت تکه تکه شده،میدونم از ته دل نمیخندی...
میخوای بیای بغل من؟میخوای موهاتو واست شونه کنم؟
میخوای سرتو بذاری روی سینه من؟
گریه کن،بغض نکن،میدونم نمیتونی داد بزنی ولی توی خودت گریه نکن
ببین من اینجام پیش تو،کنار تو،واسه همیشه
نه دیگه سرتو نذار رو زانوهات من هستم
بغلت میکنم آرومت میکنم برات لالایی میخونم...
بارانم،تو که دیگه مرد شدی،تو که غم بزرگتر از اینها رو دیدی
باشه آره سخته،نداشتن سخته،نبودن سخته،رفتن سخته
ولی منو که داری
باهم حرف میزنیم،شعر میخونیم،گریه میکنیم
جان دلم اینجوری بغض نکن.....
بذار داداش سعید بیاد بهش میگیم،میگیم که نبود و هر کی هر جور تونست اذیتت کرد
بهش میگیم غصه خوردی،میگیم تنها بودی و کسی پیشت نبود
از امروز خودم میشم شریک تمام لحظه هات
میشم همدم هق هق شبهات
بارانم شبا که تاریک میشه بیا توی بغل من قایم شو،سردت شد بیا تا دستاتو گرم کنم
تو دیگه تنها نیستی منم هستم،منم مثل تو غم دارم،منم داداش سعیدم گم شده
منم شبا تنهایی گریه میکنم
ولی از امشب ما دو تا شدیم.....
دیگه سراغ آیینه نرو،سراغ گوشیت نرو
آدما دلشون میخواد شاد باشن غصه ی منو تو اذیتشون میکنه
باران ببین چشمات چقدر کوچیک شده،ببین غصه خوردی پیر شدی؟
۲ سال بیشتره داری گریه میکنی،میدونم هیچکی رو نداشتی،میدونم هر کی اومد وقتی دید باید بشه
شریک گریه هات رفت
ولی من مثل اونا نیستم منم غم دارم،منم چشم انتظارم
باران جان بیا بغلم......
داداش سعید
امید جان غر غرو بدون اطلاع قبلی اومده ایران.....
دلم براش تنگ شده بود
از در که رسید و نشست روی مبل،صدا زده باران؟
جانم؟
نگاه کن اینجا روی دیوار رو جای انگشت مونده
دلمان می خواست بکشیمش ولی خب تازه اومده بود.
خیلی نگران شدیم که چرا داره میاد ولی خدا رو شکر به خاطر یه مسئله کاری اومده
فردا هم کلی کار دارم......
میرم بخوابم که فردا به کارام برسم.
یادت نره دوست دارما
صبح زود بیدار شدم،نمیدونم چرا بغض توی گلوم بود،کابوس دیدم....
دلم خواست که دعا کنم با خدا حرف بزنم.....
حرف زدم و گریه کردم.
یاد دوستام افتادم،یاد کسایی که با تمام مشکلاتشون پیش من موندن
نگرانم میشن....
برای داداش سعید دعا میکنن
دوستایی که نمیذارن تنها بمونم
دوستایی که خوشبختیشون رو مساوی با خوشبختی خودم گذاشتم.....
امروز نشستم و برای همشون دعا خوندم برای همشون.....
خدا جون امروز دلم رو از همه ی ناراحتی ها پاک کردم،امروز نشستم و التماستو کردم
توی زندگیم فقط یه چیز ازت میخوام
داداش سعیدم.....
برای دوستام بهترین رو بخواه،نذار غم داغونشون کنه،نذار غصه وارد دلشون بشه،نذار خنده از روی
لبهاشون محو شه،سلامتیشون رو ازشون نگیر
خدایا خوشبختشون کن.....
آفتابگردان مهربان،استاد بیگی،مریم(پادیر)،بیتا،فروزان،بها،پریا،سمیه،خانم یک هفتم،سمیرا و
فرشته،همدرد، نینا،مریم(جوجه کلاغ)،میم،آقا آرش،آقا داوود،پیران،پدیکس(پدرام)،ارسطو،داداش
علی،e~l و داداش عیسی
و کسی که میدونه من همیشه براش دعا میکنم همیشه ....
دختر دایی دارم که از کودکی توی آبادان بوده
این دختر دایی مهربون ۱ روز از من کوچیکتره فقط ۱ روز
این نامه رو برای یکی از دختر عمه هایش نوشته و من هر بار میخونم میخندم.....
امروز هم بارها با این نامه خندیدم....
+کسی رمز خواست بگه
امروز و دیروز به خیلی ها قول دادم که بخندم
سعی خودم رو میکنم....
مامانی صبح رسید،کاغذی که توش حرفهای اون خانم رو نوشته بودن بهم داد
توش نوشته شده بود که داداش رو در حال خوردن چایی با کسی دیگه دیده....
نمیدونم باید حرفهاش رو باور کنم یا نه
مامان میگن تا نشستم پیشش اسم بابا رو گفتن و از مادر پرسیدن که این آقا کی سعید میشه؟
که مادر گفتن پدرش
بعد گفتن باران کیه که برای سعید خواب دیده؟
گفته خواهرش
بعد هم به عکس حضرت ابوالفضل نگاه کرده و گفته که سعید بر میگرده
خدا کنه حرفهاش راست باشه
خدا جون یعنی ممکنه؟؟؟؟
حالا داستان این خانم:
این خانم که مسن هم هست یه بیماری میگیره که علاج نداشته،همسرش اون رو که دیگه زمین گیر
شده بوده میبره و میذاره توی یک بیابون و بر میگرده
توی اون بیابون یه آقایی با اسب به سراغ این خانم میاد و اون رو بلند میکنه و به در خونش بر میگردونه
از اون روز این خانم خوب شده و توی یک حسینیه نشسته و بدون گرفتن هیچ پولی به مردم کمک میکنه
بازم الله و اعلم
خدا جون بازم همه ی گره ها به دست خودت باز میشه
خودت یه نگاه به ما بنداز....
امروز نگران من نباشید میخندم....
ولی به هر کی زنگ میزنی نباشه.....
بشینی انقدر گریه کنی که حالت بهم بخوره....
مامان ظهر زنگ زد
بی بی زهرا گفته که سعید با یکی دیگه ساک بدست از جایی داره میره
پرسیدن کجاست؟
گفته نمیدونم بهم نمیگن ولی خودش یه جای دوره
مامان گفتن کی میاد؟
گفته یه پسری داری که تا چند وقت دیگه یه دختر خوب پیدا میکنید و دامادش میکنید
گفته سعید برای بستن حجله این پسرتون میرسه....
الله و اعلم.....
از صبح دلم یه جوریه،حالم اصلا خوب نیست.حالت تهوع دارم....
از صبح توی خونه تنهام،تنهای تنها.....
مامانی با خاله جون بزرگه امشب رفتن آبادان....
رفتن که بی بی زهرا رو ببینن.
فکر کنم تا فردا ظهر خیلی چیزا معلوم شه......
چقدر نبودن مامان توی خونه تحملش سخته......
بهش گفتم فردا بر میگردی گفته باشم
گفت یعنی نمونم؟
گفتم نگام کن دلت میاد من تنهام اینجا؟
گفت باشه ولی میدونم زود نمیاد.
داداش سعید خدا کنه خبر های خوب واسم بیارن.........
داداش سعید دیشب خیلی احساس تنهایی میکردم
دیشب همین که چشمام اومد روی هم خوابت رو دیدم
خیلی خواب عجیبی بود....
خواب دیدم چند تا دکتر اومدن و گفتن که تو رو از هند پیدا کردن،البته جسدت رو
ولی من میدونستم که دروغه
توی یه اتاق بزگ تو رو پسر های فامیل با تخت آوردن که سرت و پاهات بیرون بود
یک لحظه دیدم که چشمات رو باز کردی ولی هیچی نگفتم فقط گریه میکردم
بابا گریه میکرد مامان گریه میکرد....
یه لباس سفید تنم بود سرتا پا سفید
مامان اومد کنارت خوابید وقتی پاشد گفت باران قلب داداش میزنه من باور کردم ولی هیچکی قبول نکرد
و مامان همینطور گریه میکرد
نشستم پائین تخت و سرم رو گذاشتم روی تخت و گریه کردم،دستت رو روی سرم احساس کردم
ولی وقتی گفتم کسی باور نکرد
تا اینکه همه ی فامیل از اونجا رفتن
همون دکترها موندن و چند نفر غریبه و من....
چشماتو باز کردی و پاشدی بغلم کردی.....
گفتی خواهر کوچولو واسه من خیلی سخته که دلتنگیت رو ببینم و این اشکا رو
ولی یکم دیگه صبور باش همه چی درست میشه
گفتم بر میگردی؟
گفتی میبینی که الان نمیتونم ولی آره منتظرم باش
اشکامو پاک کردی و سیر نگات کردم و بعد هم بغلت کردم
و از خواب بیدار شدم.....
هنوز هم همون بو رو میدی داداش.........
داداش سعید من منتظرت میمونم تا هر وقت تو بگی...............
مادر فلج موقت شده که با یک عمل اگه خدا بخواد میتونه روی پاش بایسته
خیلی خوشحال شدم خیلی....
اگه جور بشه مادر رو دوشنبه عمل میکنن و تا یک ماه دیگه میتونه از روی تخت بلند شه
انقدر خوشحالم که حد نداره.......
خدایا شکرت...
ازت ممنونم که دعاهام رو شنیدی،ممنونم که ویلچر رو نصیب مادر نکردی........
خیلی خوشحالم...
اصلا نخاع آسیب ندیده ،تشخیص دکتر توی مشهد اشتباه بوده....
خدایا بیا آشتی کنیم،ببخشید.....
فقط بذار من حرف بزنم....
تو هیچی نگو،انقدر از دستت ناراحتم که نمی خوام تو هیچی بگی
خواستی بزرگیت رو به رخ اون مادر درد کشیده بکشی که ویلچر رو نصیبش کردی؟؟
خواستی به بچه هاش نشون بدی که هر کار دلت می خواد میکنی؟
آخه چی رو خواستی نشون بدی؟
مادر که با اون کمر دردش بازم گفت شکر....
بازم نمازش رو خوند و گفت شکر....
آخه بزرگیتو شکر اینه اون مرام و معرفت؟؟
کدوم گناهش انقدر به چشمت بزرگ اومد که این کار رو کردی؟؟
اون که رفته بود حرم امام رضا واسه درد و دل با آقا.....
بی انصاف میذاشتی پاش میرسید حرم بعد می فرستادیش بیمارستان....
نه هیچی نگو....
باهات قهرم.
میدونم اگه تو بخوای همه کار میتونی بکنی
واسه خودم که هر چی میخوام میگی حالا نه
واسه اون مادر فقط واسه اون.....
بیا یه لحظه همه ی کاراتو بذار کنار،صدای بچه های اون مادر رو توی حرم بشنو
امروز فقط دارم میگم اون مادر،میبینی هیچی از سعید نگفتم
تو رو به بزرگیت قسم میدم،نذار ویلچر بشه شریک لحظه های اون مادر..........
التماست میکنم........
(یه مادر توی این کشور نیاز به دعا داره که بتونه بازم روی پاهاش بایسته)
داداش سعید امروز
یک سال شد که من می نویسم و می نویسم و می نویسم و تو
فقط نگاه میکنی.....
داداش سعید بیا برات بگم چی به سرم گذشت.....
روح دکتر سعید بهاءلو یعنی چی؟
تسلیت میگم یعنی چی؟
داداش سعید هر کی از کوه بیفته فوت میکنه؟
هر کی گم شده باشه قطعاْ مُرده؟
داداش سعید این همه نوشتم،ولی انگار هنوز هستن آدمهایی که نفهمیدن من منتظر خودِ توام نه
جسدت.............
چرا نباید یک روز ِ کامل خنده روی لبهام بمونه؟؟؟؟؟؟
امروز ۱۲ بهمن روز تولد توست.....
روزی که اشک شوق به چشمای من نشست.....
روز تولد کسی که حاضرم بمیرم ولی اشک به چشماش نیاد.....
روز تولد کسی که با هر بار دیدنش بال در میارم.....
امیر حسین تولدت مبارک.......
داداش سعید می خوام بخوابم.....
انقدر این روزا خسته شدم که فکر میکنم مدتها بخوابم.
شاید تا وقتی تو بیای
شایدم نه.....
نه ضعیف نیستم،خستم
خوابم میاد،چشمام داره بسته میشه.....
باران،دختر کوچولوی دل شکسته.خوب بخوابی............
میدونم این همه غم واسه دل کوچولوت زیاد بود ولی بخواب
بخواب و آرووم بگیر......
دیشب از سر درد به خودم پیچیدم ولی نرفتم به بابا یا مامان بگم....
میدونستم باید آمپول میزدم ولی نرفتم....
نه از ترس آمپول ،به خاطر اینکه مامان اینا خیلی خسته بودن
نمیدونم تا چند ولی دور خودم تاب خوردم و گریه کردم
هنوز چشمام پر اشکه.... هنوز سر درد دارم
نمیدونم چرا امروز انقدر دل شکسته م اذیتم میکنه....
امروز نمی تونم اشک چشمام رو پاک کنم
الانم که دارم می نویسم چشمام پر از اشکه
داداش سعید ببخشید ولی امشب بازم مجبور شدم برم پشت ستون......
داداش سعید من از قایم موشک خوشم نمیاد....
بیا بیرون تا یه بازی دیگه بکنیم باشه؟؟؟
داداش سعید صدام رو میشنوی؟
کجا قایم شدی؟؟؟
این دو تا پست رو برداشتم چون هیچ کسی منظور من رو نفهمید
داداش سعید اینا فکر کردن من خواستم پز خاطر خواهام رو بدم
نه........
خوشحالم که تو حرفم رو فهمیدی داداش .....
دلم خیلی گرفت خیلی....
بازم اشک......
سلام علیکم....
۱. من برگشتم
۲. از این به بعد شمسی خانوم هم میتونید صدام بزنید(خدای شانسم)
۳. از شانس ما بی بی زهرا رفته کربلا
۴. و بازم از شانس ما حالا شهید میشه میاد
۵. قرار شد اومد مامان و خاله برن پیشش
۶. دو روز آبادان بودیم و بعد هم گناوه و شیراز خونه دوست بابا
۷.الان هم رسیدیم خونه و خیلی خستم.....
۸. داداش سعید دوست دارم....
اول قول بده اگه گفتم واسه چی دعوا نمیکنی تا بگم
قول دادیا....
فردا داریم میریم آبادان که هم به دایی اینا سر بزنیم ولی در اصل....
داریم میریم پیش اون خانومه که میگن میتونه یه چیزایی بگه
قرار شد دعوا نکنی و باز بهم بگی خرافاتی
اصلا آقا جون گفت کسی که واسه این جور کارها پول نمیگیره کارش درسته
اسمش بی بی زهراست،میریم پیشش ببینیم میتونه بگه تو کجایی؟
داداش سعید این جوری نگاه نکن،بله از خدا باید بخوایم درست
ولی خب....
شاید اینا یه جور واسطه باشن
من نمیدونم....فقط میدونم ما برای پیدا کردنت به همه جا داریم سرک میکشیم
به یکی از آشناها که الان ۲۰ ساله بچه دار نمیشن گفته تا عید بچه گیرشون میاد
خب دیگه اگه تا عید این اتفاق افتاد ما هم حرفش رو قبول میکنیم
حالا بذار ببینیم چی میگه....
الهی فدات شم من داداشی....
ظهر راه می افتیم بعد هم از راه بر میگردیم به اصالت خودمون شیراز
اونجا هم یه سری میزنیم و زود بر میگردیم.....
دوست دارم....
.::. مطالب قدیمیتر