تنهام
من شبا میترسم
داداشی من از تنهایی میترسم
از اینکه کسی دوسم نداشته باشه میترسم
داداش سعید من بدون تو از این آدما میترسم
داداش سعید تو رو خدا برگرد من میترسم
من تنهام
من شبا میترسم
داداشی من از تنهایی میترسم
از اینکه کسی دوسم نداشته باشه میترسم
داداش سعید من بدون تو از این آدما میترسم
داداش سعید تو رو خدا برگرد من میترسم
من تنهام
زنِ دایی بزرگه که فوت شد
خیلی بهمون سر میزنه
با اینکه راهش دوره
میگه میخوام جای خالیه دایی رو زیاد احساس نکنین جایی دایی میام به خواهرش سر میزنم
کلی غیبت کردیم
ولی غیبت خوب
خب داداشی دعوام نکن میدونم غیبت خوب نیست
دل منو مامان خیلی پر بود درد ودل کردیم بعد آخرش دیدیم شد غیبت
داداشی دوست داریم
یه عالمه از تو گفتیم
از خوبیات و خنده هات که دلم براشون پر میزنه
دارم میرم همون شهر خودمون
کلاس دارم و امتحان
تونستم میام باهات حرف میزنم
دوست دارما
بوس
امروز عصر با زن داداش راه میفتن که برن دماوند
وقتی داشتم کوله رو واسش میبستم لباسهات رو دیدم و بغض کردم
مامان هم همینطور
میدونم بابا با هر قدم توی کوه بهم میریزه،میدونم تمام صحنه های نپال میاد توی ذهنش و زجرش میده
میدونم با صدایی که از گلوش خارج نمیشه بارها سعید رو صدا میزنه
به زن داداش خیلی سفارش کردم که مراقبش باشه
یاد دماوند رفتن خودم افتادم
۱۳ ساله بودم و چقدر ازت خواهش کردم تا منو هم ثبت نام کنی
به مامان گفتی اگه باران بتونه بیاد بالا به عنوان کوچکترین دختر صعود کننده ی دماوند توی ایران توی اون سال شناخته میشه
دماوند دومین کوهی بود که من داشتم میرفتم اولین کوه ۳۵۰۰ متر ارتفاع داشت
هر روز صبح ساعت ۵ منو میبردی توی پارک و میسپردی دست دوستات و خودت میرفتی که برسی به درمانگاه
باید ۵ بار اون سربالایی رو میرفتم بالا و برمیگشتم
خیلی ذوق داشتم
یادمه توی شهریور بود
کوچیکترین عضو گروه بودم و شیطون
وسطای راه ارتفاع زده شدم و خواستم که برگردم
اما صدای بچه ها که از بالا صدام میزدن که باران بیا ببین این گوسفند ها رو
برام جالب بود که گوسفند اون بالا چیکار میکنه
بهت گفتم میخوام بیام بالا
و یادمه ساعت ۲ بعد از ظهر بود که رسیدم بالا و با دست و سوت بچه ها روبرو شدم
چقدر لحظه ی قشنگی بود
موقع برگشتن یه فرانسوی ازت پرسید باران همین دختره؟
مترجمش برامون ترجمه کرد
تو گفتی آره چطور؟
گفت آخه دیشب از تمام چادرها صدای باران باران میومد
باران شام خوردی؟باران حرف نزن،باران بگیر بخواب،باران بیا اینجا
یادش بخیر
ولی الان نمیتونم یک لحظه هم بدون تو توی کوه راه برم
یادته دوستات همیشه بهت میگفتن این خواهر تو انگار توی چهار باغ قدم میزنه انگار نه انگار زیر پاش دره هست
داداش سعید تمام خاطرات کوه رفتن با تو یادم اومده
داداشی سخته...
بدون تو بودن سخته
ما دیگه نمیتونم تصویر یا فیلمهایی که توش برف هست یا قله رو نگاه کنیم
ببین با ما چه کردی
خدا رو شکر که راضی نشدم برم نپال و اون صحنه ها رو ببینم
وگر نه تا الان نمیدونم از کدوم آسایشگاه سر در میاوردم
خب یعنی بد ِ من همه رو دوست دارم؟
یعنی بد ِ میخوام هر چی من دارم بقیه هم داشته باشن؟
بد ِ میخوام شادیم رو با همه تقسیم کنم؟
تو همیشه بهم میگفتی که این اخلاقم خیلی خوبه
ولی چرا کسی منو با این صفات دوست نداره
حتما باید بی ذات باشم،دو رو باشم،همش حرفای زشت بزنم و بد دهن باشم،باید بی صفت باشم،همه چیز رو واسه خودم بخوام؟
گفت اگه توی یه کشتی باشی که داره غرق میشه و یه ببر،گاو،اسب و جوجه هم همراهت باشن
به ترتیب کدومشون رو میندازی توی آب تا خودت رو نجات بدی یا اینکه نگهشون میداری؟
گفتم اگه قرار غرق بشیم خب همه با هم غرق شیم بهتره
ولی موقع غرق شدن جوجه رو میگیرم توی دستم چون کوچیکه ولی اونا از پس خودشون بر میان
بعد گفت ببر نماد غرور،گاو ثروت،اسب همسر و جوجه فرزند
گفتم حالا جوابم چطور بود؟
گفت خیلی رمانتیکی ولی خوب بود
نمیدونم اگه میگفتم همشون رو میندازم توی آب که کشتی سبک شه میشد عقلی؟؟؟
نمیدونم یعنی جوابم درست نبود؟؟؟
شما بودین چی جواب میدادین؟؟؟
خواب تولدت،خواب مهربونیات،خواب خنده هات
ولی بازم نگران نبودنت بودم
داداشی همش توی خواب میخندی که دلمو بسوزونی؟
۵۰ تا هفته داره تموم میشه ها
تو بدقول نبودی پس سر ۵۰ تا هفته برگرد
ولی محاله که اجرا بشن
ترم اول که سعید خان مجبورم کردی برم ۱۲ واحد رو حذف کنم
ترم دوم هم که حال و روز مامان خوب نبود نمیتونستم برم مرخصی
ترم سوم هم که خودمو کشتم یه چند واحدی پاس شد
این ترمم که ماشا الله
برنامه ریزی میکنم که خودم کیف میکنم ها ولی یکی باید هلم بده تا اجراش کنم
شنبه امتحان دارم هیچی هم بلد نیستم چون کلاس نرفتم
مامان میگه انتقال بگیر بیا اصفهان ولی من نمیخوام اصفهانیها رو دوست ندارم
آقا سعید شما هم لطفا حرف مامان خانومتون رو تائید نکن نمیام
من امتحان دارم خدااااااااااااااا
یکی از پنجره هاش روبروی یه آپارتمان بود من بستمش و توی طاقچه هم قاب عکس گذاشتم
موند ۲ تا پنجره که شبا باز میکردم که از گرما نمیرم
چون اصلا تحمل گرما رو ندارم
اواخر ۸۷ یه آپارتمان دیگه روبروی یکی از پنجره ها ساختن
ولی من خوشحال چون یکی دیگه هست
و امسال اون هم دیگه ندارم
روبروی اون هم آپارتمان ساختن
خب حالا من اکسیژن از کجا بیارم؟؟؟
تو به بابا گفتی حسابدار نیارن که من کاراشونو بکنم
خب من حسابداری دوست ندارم به کی بگم
دیگه انقدر واسه بابا بهونه آوردم دیگه نمیدونم چی بگم
بابا باران نوشتی حسابهای ماه پیش رو؟
بابا توی عروسی جمع کردم گذاشتم توی شرکت پیدا میکنم مینویسم
خب من دوست ندارم
بابا حاضرن حقوق حسابدار هم بهم بدن ولی من انقدر از این کار بدم میاد که حقوق هم نمی خوام
من توی درسای حسابداریه خودم موندم حالا بیام حسابای شرکت رو بنویسم
بستانکار ،بدهکار
حالا ملزومات،حسابهای پرداختنی،حالا وام میگیریم پس نمیدیم،گردنمون کلفته
نمیدونم تا کی میتونم بابا رو بپیچونم
مجبورم برم التماس داداش دومی که بیا برو یه حسابدار بیار
حسابهای اون آپارتمان رو که نوشتمو بستم بابا خوشش اومده
بابا حقوقت محفوظ
بابا جونم دورت بگردم من یه چیزی بهت میدم بی خیال من شو
حالا همش میندازم گردن امید یا درسام
نمیدونم امید رفت و امتحانام تمام شد من چیکار کنم
دوستان حسابدار پذیرفته میشود
سلام نوشته هاتون برام آشناست فکر کنم آقا شهریار باشین.
توی خانواده ما به جز مامان همه عشق کوه هستیم
البته مامان هم چون پاهاشون در میکنه نمیتونن
خود من یه رکورد شکنی داشتم توی بچگی.
بعد از این اتفاق بابا نگفتن که کوه نرین ولی ما هیچکدوم دل رفتن نداریم
هر وقت خیلی سختم بشه میریم توی ایوون خونه وبه آسمون نگاه میکنم و سعید و صدا میزنم با اینکه
ایمان دارم سعید اون بالا نیست
بعد از آخرین تجسس بابا اصرار دارن که چندین بار برن دماوند و خودشون برن دنبال داداش که تا الان ما
هیچ کدوم اجازه ندادیم
یادمه با گریه بهش گفتم بابایی همش سعید پس من چی؟
من بابا نمی خوام؟
تو اگه خدای نکرده یه مو از سرت کم شه من چیکار کنم؟
نمیخوام بری،بذار اونا که کارشون اینه برن داداشو پیدا کنن
این هفته هم بابا میخوان برن تهران که با زن داداش برن دماوند
زن داداش گفتن بذارین بیاد ولی ما اجازه نمیدیم که خارج از کشور رو برن
بابا سنی ازشون گذشته دیگه نمیتونن مثل قدیم از کوه برن بالا خسته میشن ولی قبول دار نمی شن
منظورم از هم صحبت کسی که بشینه پای حرفام
من دلداری نمیخوام چون کسی نمی فهمه حرفم رو جز خواهری که برادر مفقودالاثر داره
من میخوام از سعیدم بگم،از خاطراتم شاید سبک شم
ممنون که بهم سر میزنین.یک دنیا ممنون.به خدا همیشه و همه جا برای همتون دعا میکنم چون تنها کاریه که از دستم بر میاد
من خیلی داغونم خیلی،میخندم بیش از قبل هم میخندم ولی وقتی خودم رو توی آیینه نگاه میکنم خودم رو نمی شناسم.این باران سعید نیست
دو سال میشه که توی محرم سعید نیست
داشتم حافظه گوشیم رو خالی میکردم روی سیستم
یه رکورد بود اسم نداشت
گفتم ببینم چیه
صدای بابام بود
گلی گم کرده ام میجویم او را،به هر گل میرسم میبویم او را
و صدای گریه های مردا و زنا توش میومد
یادم اومد
توی محرم این دو سال شام غریبان بابا توی حسینه این رو خونده بود و پسر عموم ضبط کرده بود
یادم اومد که تا صدای بابا اومد همه زدن زیر گریه
یادم اومد که بابا با چه سوزی این شعر رو خوندن.
آره صدای گریه داداشام هم یادم اومد.
نذر کردم نمیدونم این نذرم یعنی چی ولی شام غریبان تا وقتی سعید برگرده کف دستم شمع روشن میکنم
توی این دو سال هم روشن کردم
وقتی روشن کردم دیدم دخترهای فامیل هم به تبعیت از من همین کار رو کردن و اشک میریختن
دیشب حالم خوب نبود.تمام خاطرات...

چرا بعضی از پسرا اینجورین؟
دیشب که با دختر عموم مهسا تا ۱ گفتیم و خندیدیم خیلی خوش گذشت
دیشب شده بودم مامانشون چون عمو اینا نبودن
یه ماکارانی پختم خودم کیف کردم
خلاصه...
امروز ظهر کلاس داشتم رفتم کلاس زود رفتم و دم پنجره روی یه صندلی نشستم
پنجره رو هم باز کردم
یه پسر جلوم بود پا شد بست
باز من پاشدم باز کردم اون بعد ۵ دقیقه اومد بست
گفت خب سرده گفتم کاپشن بدم وسط بهار؟
خب بشینید یه جا دیگه
۱۵۰ تا دانشجو هستیم توی کلاس که ۹۰ تا خانوم و بقیه آقا
امروز خیلی پسرا پر رو شده بودن(با عرض پوزش از دوستم مجنون)
استاد هم هی مثال ازدواج میزد اینا هم که ماشا الله ولی استاد خوب جوابشون رو داد
گفت قبلا یه حیایی هم وجور داشتا
یه دختر خانوم محترم هم رفت پای تابلو که مسئله رو حل کنه
اینا واسه یه نقطه هم مسخره بازی در میاوردن
گفتم استاد میشه از آقایون بیان حل کنن هم ادا در نمیارن،هم ما خانوما میخندیم روحمون شاد میشه خستگی از تنمون در میره
استاد گفت من به نوشتن آقایون اعتماد ندارم کلی کیف کردم
یکی دیگه اینکه تمام مثال های استاد شرکت هایی بود با اسم آقایون و همش سود میداد
یه مثال زد به نام شرکت مهشید ضرر داد
پسرا گفتن دخترا بشینن خونه بچه داری کنن بهتره
واقعا اعصابم خرد شد
گفتم ما میشینیم بچه داری میکنیم شما بریم ابروهاتون رو بر دارین
دلم نمیخواست اینجوری بگم ولی حقش بود چون ابروهاش رو هم برداشته بود
کلا امروز این پسرا اعصاب منو خرد کردن
من نمی فهمم این پسرا قصدشون از مسخره کردن خانوما چیه؟
چه لذتی میبرن؟
آخه داداش سعید من چرا گم شدی که من یه ترم نرم و حالا با این ترم پائینی ها توی یه کلاس باشم؟
توی کل مسیر هم که پیاده اومدم چند تا از اون پسرا که حالشون رو گرفته بودم پشت سرم بودن و هی تیکه می پروندن که حال منو بگیرن و حال کردم وقتی ام.پی.فر رو از جیبم در آوردم و زدم آهنگ بعد
قیافشون دیدنی بود ...
کلا پسرای دانشگاهمون ....خدایا نصیب نکن(بازم ببخشین )
با کلی بدبختی پیدا کردم تامین اجتماعی رو
۴ سالی میشه توی اصفهانیم ولی هنوز نفهمیدیم کجا به کجاست
یکی نیست بگی رفتی بگردی که یاد بگیری.
بعد رفتم که برم سراغ اون کار
بازم با بدبختی با ده بار پیاده شدن و سوار شدن تاکسی وکلی پیاده روی پیدا کردم اون ساختمون مسخره رو
خانوم شما چون هنوز فارغ التحصیل نشدین طرح کارورزی شامل شما نمیشه
به قول مهسا قربانت خدافظ
هیچی فرم رو نگه داشته و از آن به عنوان بادبزن تا میدون امام استفاده کردم
نسترن:سلام باران جان کجایی
میدون چطور؟
نسترن:قربون دستت برو انقلاب فلان پاساژ ،موهامو فر کردم واسم چند تا شامپو و ماسک بخر
چشم شما امر بفرمائین
حالا ساعت چند بود ۱۱
با بدبختی مغازه ای که خانوم دستور فرمودین پیدا کردیم و خریدهای لازم رو انجام دادیم و همانند جنازه خود را به در خانه نسترن خانوم رسوندیم
تا در باز شد مائده جان که خواهر کوچیکه نسترن و منو خیلی دوست داره با رانی اومد به استقبالم
کلی حال کردم مائده دمت گرم
کلی باهاشون درد و دل کردم و کلی حرف به نسترن که این چه موهایی که درست کردی
بعد که گفت شوهرم پولشو داده به تو چه
گفتم به به چقدر بهت میاد ماه شدی
آقا مجید اصفهانی و این کارا عجیبه!!!
دیگه جون نداشتم راه برم گفتم زود یه ماشین بگیر من برم
رسیدم خونه و گزارش کار دادم و نهار نخورده نشستم پای سیستم
حالا چرا شمسی؟
چون من اگه شانس داشتم این سعید خان میذاشت بابا واسم ماشین بخرن
بازم من اگه شانس داشتم اون یارو که توی رادیو بود زود زنگ میزد
اگه شانس داشتم این یارو نمی گفت تو فارغ التحصیل نیستی
اگه شانس داشتم امروز انقدر گرم نمیشد که من بسوزم
و مهمتر اگه شانس داشتم این دکتر از این داروها نمی نوشت که اینجا گیرم نیاد
و اصلا اگه شانس داشتم که صورتم جوش نمیزد
یه عالمه سلام
الان با دوستم صدیقه هستم
همون که گفتم یه بار گریه من رو دید گریه افتاد
همون که خیلی دوسم داره و دوسش دارم
میخوایم بریم از همون کیک خوشمزه ها بخوریم
هر بار که با همیم از اون کیکا میخوریم محاله که یادمون بره
کلی هم خندوندمش
حالا میخوایم بریم بگردیم
کار هم واسم پیدا شد
البته کار آموزی میخوام برم توی میدان امام
فقط مونده تست مجری گری برای رادیو که سالهاست آرزوش رو دارم و خیلی ها بهم پیشنهاد دادن
نیست صدام خیلی قشنگه
اصلا کلا من امروز حالم خوبه احتمال خیلی زیاد به خاطر وجود صدیقه میباشد.
ما رفتیم کیک بخوریم
اما میدونی که تو رو از همه بیشتر دوست دارم
میدونی که به هر بهونه ای میام خونتون
میدونی که واسم یک ساعت پیش تو بودن هم یک ساعته
اولین رازی که بهت گفتم یادته؟
من اول دبیرستان بودمو تو ۵ دبستان
یادته از اون به بعد شدی رازدار من؟
هر جا میخواستم برم تو رو هم میبردم
با آجی گفتنات جبران نبود خواهر رو واسم میکردی
خیلی شد که دیدم پا به پای من گریه کردی
دیدم تا اسم سعید اومد بغضت ترکید
هر ثانیه که پیش تو بودم به خنده گذشت حتی وقتی گریه میکردم هم تو منو میخندونی
الان تو دوم دبیرستانی و من دانشجو
اما هنوزم واسم همون مهسای رازداری
مهسا من بارها دیدم که هوای منو داری
به هر بهونه ای اس میدی،توی مراسم داداش از کنارم تکون نخوردی،توی محرم همش کنارم بودی،دیدم که تو هم برای داداش کف دستت شمع روشن کردی
دیروز مامان میگفت بازم مهسا
با اینکه کوچیکتره بازم حالت رو می پرسه پیشت هست
شایدم به این خاطر که مامانت هم دختر دایی مامانمه
همش دلم میخواد کلاس زیاد بردارم و بیام خونتون شبا بمونم که تا صبح بخندیم
چقدر کلاسام رو پیچوندم واسه اینکه بیام دم مدرسه دنبالت
مهسا تو واسم خیلی عزیزی اینو بهت گفتم
تو رو خدا اشتباه نکن همین جوری پاک بمون
تو رو جان آجی نمیخواد چیزی رو تجربه کنی
مهسا من نمیخوام خوردن سرت به سنگ رو ببینم
مهسا همیشه پیشم بمون،همیشه
صدا هم نکن،دوست دارم
هیچی نمیدونم،فقط کمک...
این همه آدم یکی نمی خواد با من حرف بزنه؟
خدایا معرفتتو شکر
امروز یه کار خوب کردم
یکی از دوستانم زنگ زد گفت یکی از دوستاشون ۷ ماهه که افسردگی گرفته
مثل اینکه اونی رو که میخواسته ازدواج کرده حالا هم حاضر نیست بره پیش مشاور و از ریخت و قیافه افتاده
تو بیا باهاش حرف بزن
گفتم آخه من چی بهش بگم؟
گفت خودت بلدی
بهش زنگ زدم و توی ۲۰ دقیقه کاری کردم که دوستم زنگ زده میگه باران تو چیکار کردی؟
این یارو زنگ زده به من که میخوام دوباره برم کلاس گیتارم رو شروع کنم
میخوام برم آرایشگاه سر و صورتم رو درست کنم،اینجوری زشته یکی ببینه
میگه بسه هر چی غصه خوردم اون که خوشبخت شد منم میخندم
خوشحالم که بازم تونستم یکی رو به زندگی عادی بر گردونم
بهم میگفت باران جان خدا تو رو از آسمون فرستاده؟
گفتم نه فقط یه زبون بهم داده واسه اینجور کارا
یه کار مشاوره هم توی یه انجمن خیریه ی بهزیستی بهم پیشنهاد دادن ولی حیف مامان تنها میمونه
مشاورم میگه باران واسه کل بهزیستی بسه
چنان مخ طرف رو میگیره به کار که طرف یادش میره غم داشته ولی به خودش که میرسه کم میاره
الان خوشحالم
بهش گفتم یا علی بلند شو
اونم گفت علی یارت
خدا جون من کاری که بلد بودم کردم دیگه بقیش با خودت نذار بازم ببازه
باران مرد باش مگه نمیگن مردا محکمن؟
تو که تا حالا مثل کوه وایسادی بازم صبر کن
سعید بر میگرده
با دستات اشکاتو پاک کن طوری نیست خدا هم تنهاست
تو هنوز خدا رو داری
پس محکم باش
مامانی میگه تو رو شب ببرن صبح برت میگردونن
دیشب خونه داداش دومی دعوت بودیم
با مامان بلند شدیم شیرینی که دوست داره رو براش پختیم
خواستم شیرینی رو بذارم توی روغن انگشتام رفت توی روغن و کامل سوختم
اساسی سوختم ها
هیچکی هم نبود که نازمو بکشه
داداش سعید حالم هر روزبدتر میشه
دارو،دعا،نذر،التماس
دیگه اثر نداره...
باید بخوابم ولی وقتی تو برگشتی.
سختمه گریه های مامان بابامو ببینم
دوست: باران قبول کن غم اونا بزرگتره
من :آره قبول کردم من که مهم نیستم
من مخلصشون هم هستم تا آخر هم میمونم پیششون
ولی هیچکی نمیخواد منو آروم کنه؟؟؟
داداش سعید فقط نگام کن
داداش سعید نه من زبون این آدما رو میفهمم نه اینا زبون منو
تو رو خدا برگرد
اینا نمی فهمن ما چرا التماس خدا میکنیم تو رو برگردونه
اینا نمی فهمن ما چرا تو رو دوست داریم
(سعید به همه ما یاد داد که همیشه جواب سلام، علیک نیست.یاد داد که بدون چشم داشت و انتظار
محبت کنیم.سعید رو برای خودمون نمیخوایم)
داداشی من اینجا بین اینا یه غریبم
اینا نمی فهمن من شبا همش به این فکر میکنم که تو الان سردته یا نه
اینا نمی فهمن هر لقمه که میخوریم به این فکر میکنیم که تو غذا خوردی یا نه
اینا نمی فهمن چون شاید گم شده نداشتن
آره از دست دادن یه عزیز خیلی سخته خیلی
مامانم توی یک سال سه تا از خانوادش رو از دست داد من میدونم یعنی چی
هنوز یاد آوری اون لحظه های خاکسپاری دیوانه ام میکنه
ولی مامان میره سر قبر برادرش و اشک میریزه باهاش حرف میزنه خیالش راحته که دیگه جای داداشش اینجاست
ولی من چی...
من همزبون میخوام نه عاشق
کسی رو میخوام که باهاش درد و دل کنم نه اینکه ۲۴ ساعت قربون صدقه بره
میخوام حرفمو بفهمه نه اینکه هر چی دوست داره برداشت کنه
آقایون محترم و به اصطلاح عاشق من شما رو نمیخوام
اصلا من نمیخوام دوسم داشته باشین
من سعیدم رو میخوام
همون رو که دوست داشتنش واقعی بود نه مثل شماها هر روز یه رنگ
مردم توی این خونه از تنهایی
چرا کسی نیست من باهاش حرف بزنم؟
چرا هیچکی نمیخواد با من حرف بزنه؟
خب دلم پوسید
سعید کمک...
به حاجی گفتم گوش نکرد شما برو بهش بگو
زن سعید رو بگیرن برای یکی دیگه از پسراش
آخه شما چرا انقدر حالیتون نیست؟
کار ندارین انجام بدین فضولی میکنین توی زندگی مردم؟
آخه آدمای حسابی ما منتظر داداشمونیم بعد بیایم زن داداشمون رو بگیریم برای یکی دیگه از داداشا؟
خداااااااااااااااااااااااااااااااااا
دارم دیوونه میشم
ولمون کنین به همون خدا قسمتون میدم دست از سر ما بردارین![]()
ما دردمون کمه که شما هی با حرفاتون بهش اضافه میکنید؟
چرا دلتون میخواد اشک ما رو در بیارید؟
خداااااااااااااااااااااااااااااا خودت کمکمون کن
.::. مطالب قدیمیتر