تاکید

دوباره بگم که من حالم خوبه خوبه

خیلی...............

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

حالم داره خوب میشه

ببخشید این ۲ روز نبودم

گفتم میرم تهران

رفتم و یه لباس خیلی خوهشل خریدم

خیلی

یه سرویس هم خریدم

بازم مرام زن سعیدمون،خیلی واسم وقت گذاشت

خیلی هم بهمون خوش گذشت

شب اومدم خونه وپوشیدمش و کلی رقصیدم

انقده خوهشل شدم

این روزا دارم همش میخندم

به خاطر خودم

مامان،سعید و ...

خواهر دوست داداش،بیتا و مهسا دختر عموم خیلی کمکم کردن همش دارن منو میخندونن

فکر کنم روزای قشنگ در راهه و اون ۵۰ هفته ای هم که سعیدم بهم گفته داره تموم میشه

من مطمئنم که سعیدم بر میگرده

دارم روز به روز عاشق تر میشم

خیلی خوشحالم که عاشق سعیدم،افتخار میکنم وقتی بهم میگه باران خیلی میخوامت

هر وقت هر جا گیر میکنم فقط کافیه به آسمون نگاه کنم و از خدا بخوام که امشب با سعید حرف بزنم

وقتش فرقی نمیکنه

میخوابم و سعید میاد کمکم میکنه

خدایا عشقمو سپردم به تو خودت برش گردون

داداش سعیدم یه عالمه دوست دارم

جات رو توی عروسی خالی  میکنم

میدونم که خیلی واسمون سخت میشه ولی میخندیم که داداش دومی ناراحت نشه

میخندیم که تو راضی باشی

داداشی حالم داره خوب میشه

ممنون از راهی که بهم پیشنهاد دادی

الان ۱.۵ ساله که نیستی خوب زودتر میگفتی داداش گلم

بارانت خوبه گریه نمیکنه

و فقط به خاطر سعیدش نه کسی دیگه داره زندگی میکنه

البته مامان و بابا و داداشا که جای خود دارن

خلاصه که من حالم خوبه

آبجی بها،آبجی بیتا ببینید من دارم خوب میشم

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

سعید من

نمیدونی وقتی توی خواب بهم گفتی که جونت منم چقدر شارژ شدم

دارم بال در میارم

تو سعید منی فقط و فقط مال من

سعیدم دوست دارم یه عالمه

الان کلا خوشحالم چون سعید همیشه کنارمه

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

دختر بودنم دردسره!!

دیروز کل اصفهان رو با نسترن گشتم ولی دریغ از یه لباس خوهشل

آخر شب هم نامزد جونش اومد دنبالمون و اینا تا در خونمون همو بوسیدن و دل دادن و قلوه گرفتن و به قول خودشون تازه رعایت منو کردن

دلم خواست ولی سعیدم تو که اومدی سیر تو رو میبوسم

خلاصه اینکه الان اومدم تهران تا ببینم لباس گیرم میاد یا نه خدا کنه گیرم بیاد و دست خالی بر نگردم

دختر بودن هم دردسر

لباس و کفش و آرایشگاه و ...

وای خدا هنوز آرایشگاه پیدا نکردم

تک خواهر بودنم سخته ها اونم خواهر داماد

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

یک حس جدید

یه حسی دارم انگار عاشق شدم ولی من از وقتی خودمو شناختم عاشقت بودم

عاشق  خنده هات ،حرف زدنت،نگاه کردنت که ته دلمو می لرزونه

میدونم دوسم داری یعنی ار حرف دیروزت فهمیدم که گفتی تو جون منی،عزیزمی،گلمی،دوست دارم یه دنیا

خدایا یعنی بهتر از اینم میشه که عاشق کسی باشی که میدونی خیلی دوست داره؟

طوری نیست که الان کنارم نیستی میدونم شرایط اجازه نمیده

ولی خوشحالم که سیر نگات کردم

همین که هر شب بغلم میکنی و بوسم میکنی بسه

همین که میدونم یه جای این دنیا کسی هست که براش میمیرم و اونم برام میمیره بسه

یه روزی بهم میرسیم حالا یا دور یا نزدیک

طوری نیست که فقط شبا توی خواب کنارمی

سعیدم من با تو عاشقی رو فهمیدم

دوست دارم و تا هر وقت که بشه منتظرت میمونم

فقط برگرد

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

تا برگردی..

تا برگردی من اینجا ایستاده ام

کنار دلتنگی و اشک ...

کنار حضور حس نشدنی ات!

من اینجا ایستاده ام ...

همچو کودکی در انتظار بادبادکش که به هوا رفت

همچو سایه ای که در تاریکی شب گم شد

من اینجا ایستاده ام

تا برگردی من اینجا ایستاده ام ...

من اینجا کنار شاخه های منتظر بهار در انتظار آمدنت ایستاده ام

ببین باد و هوا ٬ سکوت و اشک ٬ غم و خدااااااااا همه شاهدان منند

من به انتظار تو ایستاده ام !

ای بی خبر از اندوه انتظارم !

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

صدام کن

من این پایین نشستم،سرد و بی روح..

تو داری..می رسی به قله ی کوه..

داری هر لحظه از من دور می شی

ازم دل می کنی..مجبور می شی

تا مه راهو نپوشونده نگام کن.

اگه رو قله سردت شد صدام کن

                                                                    یه رنگه مرده از رنگین کمونم

                                                                     من این پایین نمی تونم بمونم

منم اون که تورو داده به مهتاب

کسی که روتو می پوشونه تو خواب

کسی که واسه آغوش تو کم نیست

می خوام یادم بره دست خودم نیست

                                                                    تا مه راهو نپوشونده نگام کن..

                                                                      اگه رو قله سردت شد صدام کن....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

سازبان

ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من، جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری
در بستن، پیمان ما، تنها گواه ما، شد خدا
تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند بجا
ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری
تمامی دینم به دنیای فانی
شراره عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری، خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی، خوشا زندگانی
همیشه خدایا محبت دلها
به دلها بباران بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود
حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون زعشقم گریزانی
غمم را زچشمم نمی خوانی
از این غم چه حالم نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی زشاخه غم
گل هستی را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش زخشم طبیعت شکسته
ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی لیلای من چرا می بری

+این آهنگ هم همزمان با خوندن مریم توی تالار پخش میش

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

باید زنگی کنم

دیروز تنها بودم

عصر با بدبختی مشاورم رو پیدا کردم

از زمین و زمان پیشش گله کردم و گریه کردم

از همه ناله کردم،از ترحمشون،از بی وفاییشون

خیلی باهام حرف زد

بهم گفت باران تقصیر خودته

تو می خوای با همه مهربون باشی ولی همه این رو نمیفهمن

به اندازه ارزش هر کس واسش ارزش قائل باش

گفتم مریم من نمیتونم،من دلم نمیخواد اینجوری باشم

دلم میخواد بدون چشم داشت محبت کنم،دلم میخواد با همه خوب باشم

نمیخوام مغرور باشم،خودمو واسه کسی بگیرم،یا به قول خودشون واسشون کلاس بذارم

منم یه آدمم از جنس همینا

گفت تا وقتی واسشون محبت کردنت وظیفه نشده یاد بگیر که کم محبت کنی

مریم توی کیلینک داداش کار میکنه

گفت ما همه میدونیم که دکتر بر میگرده،میدونم سعید برای تو همه چیز بوده

ولی کاری نکن که دشمن شاد بشی،خم نشو که آدما از غمت شاد شن

حرفاش برام سنگینه،چون این چیزا رو یاد نگرفتم

ولی قبول کردم

شب سعید و بیتا جون هم با من خیلی حرف زدن

اونا هم گفتن تقصیر خودته

به آدما زیاد بها میدی،اما همه ارزش ندارن

دیشب تقریبا ۱۱ شب بود به این نتیجه رسیدم که دیگه  این وضع درست نیست

به بها هم قول دادم که بخندم

داداشی من منتظرت میمونم ولی زندگی هم میکنم و لذت میبرم

چون دلم نمیخواد وقتی اومدی بگی باران با خودت چه کردی

مریم،سعید،بیتا،رها،بها،نرگس و ....

از همتون ممنون که کمکم میکنید دوباره روی پاهام بایستم

بیتا خواهر من ،بلند شدم مطمئن باش

سعید قول داد پشتم بمونه،بهم گفت مگه یه برادر میتونه دست خواهرشو ول کنه

بیتا قول داد یه دستم رو خدا بگیره یه دستم رو هم اون

پس خدایا دستمو رها نکن

بذار بخندم تا بابا اینا رو هم به زندگی برگردونم

اما همین جا بگم اگه باز دلم گرفت و گریه کردم دعوام نکنید ها

شازده کوچولو هر جا هستی برگرد

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

سنگ و شیشه

از صبح همش این شعر تو ذهنم مرور میشه(برای سعیدم)

گر نگه دار من آنست که من میدانم

                                    شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

تنهام

صبح که بیدار شدم امید رفته بود سر کار

بابا و مامان هم رفتن روستا واسه تقسیم زمین ها

من موندم و غم و سکوت خونه

زنگ زدم مریم جواب نداد

زنگ زدم لیلا کار داشت قطع کرد

زنگ زدم نسترن تنها دوستم که اصفهانه اونم یکم حرف زد و کار داشت رفت

الان من باید به کی زنگ بزنم؟؟

وقتی دلم میگیره باید با کی حرف بزنم؟؟؟

از صبح تنهام

داره بارون میاد

میخوام برم زیر بارون برای اومدن دعا کنم

چند وقت پیش انقدر دلم گرفته بود که نا خوداگاه اس ام اس زدم گوشیت

داداشی چرا رفتی که حالا من ندونم به کی زنگ بزنم؟؟؟؟

فکر کن چه حالی به من دست داد وقتی اسمت رو روی گوشیم دیدم

باران عزیزم،اینگونه آزارم نده،من هستم اما فقط چند قدم جلوتر،منو ببین که نگرانه توام و چشم به تو دارم که ببینم چگونه خوشبختی وشادی و پیروزی رو در آغوش میکشی

باران من شادم که تو کنار مامان هستی و امیدم به توئه که برای همیشه هوای مامان رو داری،

باران عزیر،من با شما هستم واگر میتوانستم همراهیتون میکردم،دوست دارم و به تو امیدوارم ،شاد باش

زن داداش با گوشیت جواب من رو داده بود

خدایا اون شب من چی کشیدم

باران،باران،باران

داداشی میدونی چند وقته صدات رو نشیندم؟چند وقته خنده هات رو ندیدم

هر چی بیشتر به عروسی داداش نزدیک میشیم دلم بیشتر میگیره

داداشی تنهام

میرم زیر بارون واست دعا کنم

دوست دارم

برای همتون دعا میکن

(راستی از این به بعد نظرات رو که تایید میکنم جواب هم میدم)

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

چه دردیست

توی اون اتفاق وحشتناک یه پسری پیش داداش بود به اسم سعید که سعی کرده بود داداش رو نجات بده اما نتونسته بود

بعد از اینکه اومدن ایران جلسه ای گذاشته شد تا همه جریان اون شب رو توضیح بدن که ببینیم سعید چی شده

ساده ترینشون همین پسر بود و بعد از داداشی بزرگترینشون

۲ ماه بعد از این جریان که من خونه زن داداش بودم اومده بود به زن داداش سر بزنه من دیدمش و زود با هم صمیمی شدیم و لی دلم به حالش خیلی سوخت

چون ما هیچکدوم سعید صداش نمیزنیم چون طاقت نداریم

نه تنها این رو هر کی اسمش سعید باشه ما جور دیگه خطابش میکنیم

شمار ه من رو از زن داداش گرفته بود و هر از گاهی زنگ میزد حالم رو میپرسید

بارها ازش خواستم جریان اون شب لعنتی رو واسم تعریف کنه

خیلی سعی میکرد حال من رو خوب کنه

مثل سعید به من میگه خواهر کوچولو

مثل سعید مهربونه،منو میخندونه،همش نگرانه،همش دنبال یه داروی جدید برای سردردم میگرده

هر وقت یه جایی گیر میکنه بهم زنگ میزنه ازم مشاوره میگیره،اعصابش که خرد میشه باهام حرف میزنه

چند وقت پیش رفت خواستگاریه یکی از همکاراش و همه مخالف بودن

هی بهش گفتم نکن این کارو و اون میگفت نه درست میشه تا اینکه سرش خرد به سنگ

حالا همش میگه خودت واسم یه کسی رو پیدا کن که دیگه من اشتباه نکنم

۲۷ سالشه ولی خیلی روی من حساب میکنه

چند روزی هم هست که به زور میخواد منو شوهر بده

اینا همش مقدمه بود...

دیروز از دانشگاه که راه افتادم بد جوری دلم پر بود با اینکه انقد توی کلاس خندیده بودم که حد نداشت

حرص تمام پسرا رو آورده بودم

خواهر سعید بهم زنگ زد و خیلی باهام حرف زد

میفهمم که چقدر نگرانن

فرزانه اصلا منو ندیده ولی بهم میگه خواهر جون

همش میخواد کاری کنه من از این حالت بیام بیرون اما نمیتونه

خسته شدم

به سعید اس ام اس زدم که چرا حرف منو نمیفهمین

داداش من فوت نشده که شما میخواین به زور به من حالی کنید واقعیت رو قبول کنم

کدوم واقعیت؟

کی جسد داداش من دیده؟؟

داداش من خواهرش رو تنها نمی ذاره

داداشی من بر میگرده

بهم گفت باران اینجوری نکن با خودت

باران داری داغون میشی

باران داداشت راضی نیست

داداش سعید چرا بر نمیگردی که اینا به من اینجوری نگن؟چرا بر نمیگردی که اینا به زور نخوان حرف حالیه من کنن؟

داداش سعید مگه تو نیومدی تو خواب به من گفتی بر میگردی؟مگه نگفتی میای اشکامو پاک میکنی؟

اینا چی میگن؟نکنه اینا تو رو پیدا کردن به من نمیگن؟

داداش سعید تو رو خدا حرف بزن؟

داداشی دیگه نمیتونم

دیروز از دانشگاه تا خونه ۲ ساعت رو تمام اشک ریختم

شب هم تا ۴ صبح گریه کردم

مریم(مشاورم) دیشب اس ام اس زده که شدیدا ملاقات لازم شده

زودتر پاشو بیا اینجا، بهم میگه بخند،محکم باش

منم این رو واسش فرستادم

چه دردیست در میان جمع بودن،ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن،ولی در چشم خود آرام شکستن

برای هر لب شعری سرودن ،ولی لبهای خود

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

حرف مریم....

 

این نوشته ایه که زن داداش روز تولد سعید براش خوند

هر بار میخونمش بغض میکنم ...

 

سعيد!  تو را مي بخشم        كه بي من

به جايي رفتي كه نمي دانم كجاست

اما كمتر از بهشت خدا شايسته ي تو نيست!

سعيد!        جسم مهربان تو

در كجاي اين كوههاي بلند و سپيد

در زير كدامين برف

در كنار كدامين درياچه آرميده...

آه! كه چقدر بي تو بودن را اشك ريختم

چقدر بي تو بودن را در طبيعت نپال راه رفتم

و چقدر بي تو بودن را در كنار درياچه تلي چو فرياد كشيدم

و بي تو بودن تمام نشد تمام نشد

 ومن تمام شدم!

و پايان من

مريم عاشق تو

اين خطوط است

كه جوهر اين قلم ترجمه ي اشك چشمانم است كه به من وفا نكرد و نخشكيد

ترجمان صداي قلبم است كه به من وفا نكرد كه در نبودنت بايستد

آه آه !    چقدر بد بودم

كه بي تو بودن سهم من از اين زندگي شد

و بدان براي هميشه تا قلب من مي تپد دوستت دارم...

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

خواهر

چر ا من خواهر ندارم؟

منم دلم خواهر

دیشب به مامانی با خنده گفتم چرا من خواهر ندارم و زدم زیر گریه

مثل ابر بهار اشک ریختم

توی فامیل فقط منم که خواهر ندارم

چرا کسی نیست من بغلش کنم؟

چرا خواهر ندارم با هم بریم بیرون

توی اصفهان یه دوست دارم که اونم عقد کرد دیگه واسه من وقت نداره

خیلی تنها موندم

داداش دومی که زن گرفت خوشحال شدم گفتم میاد پیشم میشه خواهر

اما...

همش جوری برخورد میکنه که انگار من هووشم

به خدا چون خواهر نداشتم زن داداشام رو خیلی دوست دارم

زن سعیدمون حرف نداره

خیلی مهربونه

منو خیلی دوست داره

واسم مثل خواهر اما خب دوره

من دلم خواهر

خواهر دوست سعید دیروز بهم زنگ زده میگه میخوای بشم خواهرت؟

ولی خب اونم دوره

من دلم خواهر

ای خدا من دلم خواهر

کاش خواهر داشتم

حالا انقد میگم خواهر تا حالتون بد شه

ولی به من چه من دلم خواهر

آخه وقتی میبینم توی این جریان خواهر های مامانم تنهاش نذاشتن دلم میسوزه

وقتی میبینم یکی جلوی من میگه آبجیم فلان آتیش میگیرم

من یعنی باران د  لم  خوا   هر

نمی دونم چند بخشه ولی من دلم خواهر

یکی از یه جا زود یه خواهر پیدا کنه

همین الان

دوستون دارم قدر خواهراتون رو بدونید

توی لحظه های غم خواهر میشه همه کس واسه ی آدم 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

بوی پیراهن یوسف

آهنگ وبلاگم تمام غمم رو بازگو میکنه
♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

خدایا بسه دیگه

دیگه نمیتونم خدااااااااااااااااااااااااااااااااا

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

فریاد...

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

امروزم مثل بقیه روزا

صبح بابا بیدارم کردن

باران بیا ببینم چشمت چطوره

پا شدم داد زدم مامانی چشمام نمیبینه بیا منو ببر

مامانی من نمیخوام کور شم

مامانی انگار اون یکی هم نمیبینه

بابا گفتن دختر باباما که همش داریم نازتو میکشیم دیگه چته؟

گفت بپوش ببرمت بیمارستان

رفتیم دکتر کلی ادا سرمون در آورد بعدم گفت چیزی نشده یکم از داخل سوخته

منم دیدم زشته بگم چیزی نشده

هر کی پرسید گفتم دکتر گفت همون دم در بکن بنداز گربه بخوره

گفت از داخل تاول زده باید بیای عملش کنی خودت نترکونیش ها بدتر میشه

گفت دیگه این چشم دیگه واست چشم نمیشه یه فکری به حال خودت بکن

داداشی گفت دقیقا گفت کی تمومه؟

گفتم نمیدونست ولی گفت  علی الحساب یه فاتحه بدین

الان بهتره داداشی نگران نباش

امشب عروسی پسر عمو،همون عمو که من حتی حاضر نیستم نگاش کنم

بابا که رفت شیراز که بهونه داشته باشه واسه نرفتن

من هم چشم خودمو پای زن داداش رو بهونه کردم موندم

امید هم کارشو بهونه کرد

مامان و داداش دومی و سومی رو هم به زور بردن

از ظهر هم داشتم مهسا رو آرایش میکردم

انقده خوهشل شد

خودمو دست کم گرفته بودم آرایشگریم ها

تا منو دید گفت بمیری که بخت منو بستی

گفتم به من چه؟

گفت قرار بود با هم جاری بشیم حالا کسی تو رو نمیگیره منم می ترشم

همه رفتن و منو زن داداش هم داریم از تو حرف میزنیم

زن داداشی که فقط ۴ ماه تو رو میشناخت و ۵ یا ۶ بار تو رو دیده بود

مهسا داره از عروسی گزارش میده

این دختر دیوانست

پیام داده که سبزی بخر شب اومدم پاک کنیم تا برات تعریف کنم کی چیکار کرد

مهسا ۴ سال از من کوچیکتره ولی خیلی شاده

همش کاری میکنه من بخندم

راستی امروز دوست بابا و خانومش اومدن اینجا

همونا که دخترشون رو دامادشون کشت ولی اونا ازش گذشتن

اومدن و خیلی گریه کردن

باهامون هم دردن

امروز من با اینکه نمیخواستم گریم افتاد

آخه مامانی گفت باران این همه دختر عمو داره ولی هیچکی زنگ نزد بگه باران تو خواهر نداری با من حرف بزن یا ...

داداشی این روزا هم میگذره

تو که بیای همه اینا میگذرن

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

دلم از آدما گرفته

نمیدونم از کجا بگم

از کدوم نامردیا واست بگم

از دله شکستم بگم یا از دلتنگیام

سعیدم وقتی این اتفاق افتاد و من فقط به داداش دومی نگاه کردم

بعد ها بهم گفت سعید توی فرودگاه زنگ زد گفت:

فقط مراقب باران باشید باران ساده ست باران زود گول میخوره

داداشی آره گول میخورم

زود اعتماد میکنم

مگه اون موقع که بچه ها به دنیا میان پاک نیستن پس چرا اینجوری میشن؟

مگه تو به من یاد ندادی خوشبین باشم؟

مگه نگفتی باران آدما رو ببخش؟

مگه نگفتی بدی ها رو نبین

داداشی من کدوم خوبی ها رو باید ببینم؟؟؟

خدا جون من تا حالا از بدی های بنده هات پیشت گله کردم؟

تا حالا گفتم چرا؟؟

اما حالا میخوام بگم

تو که میدونی باران چه جوری بزرگ شده

تو که میدونی باران وقتی میگه بسم الله با تمام وجود میگه

تو که میدونی حرف دلم و زبونم همیشه یکی بوده

تو که میدونی به کسی بدی نکردم

اینهمه زجرم دادن اما کسی رو نفرین نکردم

آره آه کشیدم ،صدای شکستن قلبم رو شنیدم

اما من ازت نخواستم اذیتشون کنی خودت اون بلاها رو سرشون آوردی

حالا واقعا چرا؟؟

چرا من؟

نمیتونم تصور کنم اون آدمی که توی ذهنم یه آدم مهربونه،میخواد من گریه نکنم،میگه دوسم داره،نگرانه،صادقانه حرف میزنه

همش دروغ باشه

داداشی تو که خوبی کردن رو یاد من دادی چرا شناخت آدما رو یادم ندادی؟

چرا یادم ندادی تا یکی میگه باران دوست دارم باور نکنم؟

چرا یادم ندادی زود نشکنم؟

چرا نگفتی بچه ها فقط همون بچگی پاک میمونن بعدش ...

چرا نگفتی باران همه مثل تو که ساده نیستن

همه که مثل تو از توی چشاشون حرف دلشون معلوم نیست

داداشی برگرد

تو رو خدا برگرد

جان باران برگرد

داداشی نمیتونم

من با این آدما بلد نیستم زندگی کنم

داداشی باران هر روز داره پیر تر میشه

داداشی بیا بغلم کن

بیا بذار سیر گریه کنم

داداشی من از این آدما خسته شدم،از نگاه های ترحمشون خسته شدم

از دروغاشون خسته شدم،از دو رنگیشون خسته شدم

آره داداشی همش تقصیر توئه،همش تقصیر توئه که این چیزا رو یاد من ندادی

گچ دیوار کشیدن رو یاد من دادی چیکار؟

یادم میدادی وقتی یکی دلمو میشکنه ازش بدم بیاد

نه اینکه بگم خدا جون طوری نیست شد دیگه فدای سرش مواظبش باش،خوشبختش کن

یادم دادی دل نشکنم اما یادم ندادی دلم نشکنه

حالا خودت باید جور تمام اینا رو بکشی

بلند شو بیا

با همون پا بلند شو بیا

داداشی باران ،باران،باران

دیگه نمیتونه

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

باران که می بارد

باران که می بارد تو می آیی             باران گل باران نیلوفر

باران مهر و ماه آئینه                         باران شعر و شبنم و شبدر

 

باران که می بارد تو در راهی            از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر عشق و آشتی لبریز                با ابر و آب و آسمان جاری

 

غم می گریزد غصه می سوزد          شب می گدازد سایه می میرد

تا عطر آهنگ تو می رقصد             تا شعر باران تو می گیرد

 

از لحظه های تشنه دیدار                 تا روزهای با تو بارانی

غم می کُشد ما را تو می بینی          دل می کِشد ما را تو می دانی

 

+این آهنگیه که روی کیلیپ عکس داداش توی مراسم گذاشته بودیم

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

می خوام حرف بزنم

من دلم میخواد حرف بزنم

خب مردم از بس تو دلم نگه داشتم

خب یکی هم بیاد به من بگه باران از دلت چه خبر؟

تا منو میبینن میگن تو دیگه بزرگ شدی باید مراقب مامانت اینا باشی

یه وقت گریه نکنی ها

داداشی توی مراسم اجباری که واست گرفتیم

توی بغل دوست زن داداش از حال رفتم

صداها رو میشنیدم ولی فقط نگاه میکردم

خاله جون اومد بهم گفت

خاله باران تو دیگه چرا؟

تو باید مواظب مامانت باشی

تو باید محکم باشی

آخه خاله جون،پس من چی؟

من کی گریه کنم؟

صبح توی یه فیلم یه پسری داشت ساز دهنی میزد

مامانی شروع کرد گریه کردن

سعید من هم ساز دهنی داشت

داداشی توی تولدت یه پسری رو آوردیم که نیم ساعت ساز دهنی زد به یاد تو

به خدا میخوام دم نزنم اما تا کی؟

خب یکی هم بیاد منو بغل کنه

شبا تا می ترسیدم از اتاق میومدم بیرون میرفتم بغل سعید

هیچی نمی گفت فقط بغلم میکرد

صبح هم آروم میرفت سر کار

خسته شدم از بس رفتم پشت ستون قایم شدم و بغض کردم

خسته شدم از بس رفتم زیر دوش که کسی صدامو نشنوه

بابایی گریه کن آه کشیدن هات داره بارانت رو آب میکنه

مامانی به خودت طاقت بده دارم میشکنم

داداشیا چرا همش توی چشماتون اشک هست؟

میدونم باز میای توی خوابم و اشکامو پاک میکنی و هیچی نمیگی

داداشی منم دلم سنگ صبور میخواد

من که خواهر نداشتم

داداشی بگو یکی بیاد بغلم کنه بهم بگه باران حرف بزن

هر چقدر دلت میخواد حرف بزن

داداشی بیا توی خوابم تا باهم حرف بزنیم

بیا بغلم کن

بیا آرومم کن

بیا بگو که بر میگردی

داداشی چشمم درد میکنه نمیتونم گریه کنم

بیا بگو تو رو که همینجوری هم نمی گرفتن باز زدی خودتو عیب دار کردی

داداشی بیا بهم بگو چشم حسود کور

یادته چقدر واسه اینکه مامانی همش واسه تو نون می پخت حرص میخوردم

چقدر لج منو در میاوردی

ولی هیچ وقت یادم نمیره که جلوی من با زن داداش گرم نمی گرفتی که یه وقت من گریه نکن

تا میدیدی دلم گرفته میرفتی توی اتاق

میومدم توی بغلت های های گریه میکردم

باز کی اذیتت کرده؟

کی اشک بارانمو در آورده؟

داداشی بیا دیگه

بیا من سنگ صبور ندارم

بیا من دلتنگم

بیا من شکستم

بیا من دارم پیر میشم

بیا

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

برای تو

برای تو مخاطب خاص من...

 

اگه مهتاب بشی به من بتابی

منم رخت سیامو در میارم

اگه بارون بشی نم نم بباری

منم یادم میره که شوره زارم

اگه آفتاب بشی تو باغ ابرا

منم تو آتیشت پروانه میشم

اگه عاشق بشی حتی دروغی

می مونم با غمت هم خونه میشم

می مونم تا نگی فکر سفر بود

نگی مثل پرستو در به در بود

میشم کفتر می سوزم تا بدونی

که پاسوز غمت آتیش به پر بود

می شینم کنج قصه شعر میسازم

واسه ی نازگل یخ زیر بارون

می خوابم خواب چل گیس و ببینم

به جای اینهمه خواب پریشون

می پوشم رخت بودن تا ته خط

به عشق با تو بودن پا میگیرم

به جونم میخرم تنهایی هاتو

برای گریه هات آسون میمیرم

 

+داداشی بارانت بزرگ شده ولی واسه ی تو جوجه میمونه

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

برف..

آب میشوی برف وقتی بشنوی چه به روز من آوردی

 

 

+تمام اتفاقی که برای سعیدم افتاده توی این یه جمله خلاصه شده

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

مصدوم آماده ست

هی گفتی چشمات خوهشله

تا کور شدم

خب درد میکنه

فقط ورم کرده

انقده درد میکنه

رفتم جلوی مامانی میگم مامانی از اینا که میذارن رو چشاشون چیه من از اونا میخوام

گفت زشته یکی میبینه میگه چی شده

امیدم پیشم بود

گفتم خب میگم امید زده پا چشمم کبود شده

مامانی گفت زشته باران نکن

رفتم یه چسب بزرگ کندم زدم روی چشمم

گفتم ماشا الله ماشاالله این دختر چشمم نداشته باشه خوهشله

شدم مثل دزدای دریایی

مامانی هم هی میخندید

بهش گفتم چته خوشحالی کور شدم

گفت نه مامانی خوشگل شدی

بابا طبقه پائین بود

تا از پله ها اومد بالا شروع کردم کولی بازی

وای چشمم،آی چشمم،چقدر درد میکنه

اما بابا نگامم نکرد

رفتم بالا سرش گفتم بابایی انگار پشه روت نشسته اما بازم نگاه نکرد

با داد گفتم باباااااااااااااااااااااااا

گفت جان

گفتم چشمم درد میکنه

گفت خوب میشه بابایی

منم گفتم قربانت خداحافظ

به مامانی گفتم حالا که رفتم چشممو در آوردم جاش چشم گاو گذاشتم اونوقت میفهمین باید لی لی به لالام بذارین و

رفتم جلو آیینه

هی نگاه کردم و بلند بلند حرف زدم

آره من که میدونم دیگه کسی نمیاد منو بگیره

من یه چشم ندارن

مامانی دخترت ترشید

خدا این چه بلایی بود سرمون نازل کردی

خدایا مگه من چه کرده بودم

خدااااااااااااااااااااااااااااا

دیگه دانشگاه هم نمیتونم برم باید بشینم خونه اینجوری بشم

بله دیگه حالا دخترای فامیل با دمشون گردو می شکنن

سعید چشمم درد میکنه

خب یکی بیاد ناز منو بکشه

هی رفتم جلو امید میگم امید ببین من کامل کور شدم یا هنوز مونده

امیدم یه ذره نگاه کرده

گفت وای باران چشمت داره از کاسه در میاد

کبود شده

الانه که مردمکش بزنه بیرون

دستتو بگیر جلوی چشمت که رو زمین نیفته

حالا هی منو مسخره کنید تا نوبت منم میشه

راستی رها جون ،بیتا جان

انقده گفتین بغل بغل

که منم بغلی شدم

دلم بغلللللللللللللللللللل

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

نشد

سلام داداشی من

نشد

خواستم اما نشددیشب پیش آنا موندم و حالم بد شد و ...

صبح رفتم پیش مامان آهنگ گذاشتم و شروع کردم رقصیدن با اینکه حالم خیلی بد بود

دیدم مامان بغض کرده

گفتم مامانی من،آخه آدم دختر به این نازی داشته باشه بغض میکنه

گفت کاش میرفتیم یه جای آروم و خلوت من بشینم گریه کنم

چرا نباید پسرم پیشم باش

بالام گل

بالام هاردا قالوبای گل

نه فکر الدی حالوما گل

بغض داشت خفم میکرد اما باز خندیدم

میدونم که میدونی چی کشیدم

رفتیم پیش عمه اینا توی بیابون

کلی غر زدم آخه اینجا هم شد جا

من دلم رودخونه،درخت

اما زورم نرسید

منم رفتم نشستم توی ماشین و خودمو توی آیینه نگاه کردم

چی بودم چی شدم

بنده خدا خانومه حق داشت وقتی بچه دختر خالم بغلم بود بگه همین یه بچه رو دارین؟

با کلی خواهش و تمنا رفتیم توی باغ مامان لب آب

مامانی گفت آخرش حرفتو میشونی به کرسی

اونجا هم رفتم لب آب به تو فکر کردم

فقط به تو

جات خالی باز مامانی آش پخت

ولی تمام بغض صبحش رو توی گلوی من جا گذاشت

آش نخوردم

رفتم سنگ انداختم توی رودخونه

بعدم اومدم سبزه گره بزنم

بهم گفتن اگه بتونی با یه دست گره بزنی آرزوت بر آورده میشه

به مامانی نگاه کردم گفتم مامانی قول و قرار رو بذارم واسه چند سال دیگه

گفت مامانی سعید

گفتم سعید که میاد شوهر می پره ها

باز اشک توی چشماش جمع شد

گفتم خب ببخشید دختره چشم سفید شوهر میخوای چیکار؟

مگه نه مامان

یکم بهم خندید و دلم شاد شد

واسه سعید سبزه گره زدم

با یه دست

داداشی میدونم باید تو رو از همون خدایی بخوام که تو رو ازمون جدا کرده

واسه منی که بغض ۲ سال نبودنت هنوز توی گلومه نمیدونم سیزده بدر چطوری گذشت

ولی خوشحالم که بابا و داداشا حتی مصنوعی هم شاد بودن

راستی یه سنگ هم خورد به چشمم

از توی آتیش پرید

الان که دارم گریه میکنم چشمم خیلی درد میکنه

بازم گریه

میدونم ولی دعوام نکن

خواهر کوچولوت دلش خیلی پره

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

سیزده بدر

 ساله که سیزده بدر پیشمون نیستی ولی یادت پیشمونه و دعای برگشتت ورد زبونمون

خودمون باغ داریم و من همش دعوا میکنم که بریم لب آب و پسرا واسه اینکه لج منو در بیارن میگن

آره بریم لب آب اونجا سبزه بیشتر هست

 این باران گره بزنه شاید یکی هم اومد ما رو از دستش خلاص کرد

با اینکه توی این ۲ سال

 فهمیدم داداشام اصلا تحمل اینو ندارن که بخوان منو با کسی قسمت کنن

داداشی گل من

دلم یه عالمه که میشه ۱۰۰۰ تا واست تنگ شده

 انقدر حس خوبیه از وقتی دعا رو انداختم گردنم

 کابوس که نمی بینم هیچ همش شبا تو رو میبینم

راستی دیشب هم خیلی آروم خوابیدم،خیلی

یکی از یه جای دور مواظبمه

مثل تو مهربونه،دوسم داره،نگرانمه

خدا جون دوست دارم

از وقتی رفتی حال آنا و پدربزرگ خیلی بد شده خیلی

پدربزرگ همش تپش قلب میگیرن و آنا هم که دیگه یکی دو تا نیست بگم

زن و شوهر فوق العاده باحالین

همش در حال بحثن

ما نوه ها هم واسمون جالبه اینا چه جوری با هم ازدواج کردن

پدربزرگ ساکت،آنا پر حرف

پدربزرگ کم خوراک،آنا ماشالله

پدربزرگ همش مشغول خوندن قرآن،آنا دنبال سی دی رقص

دیشب هم آنا تنها بود

رفتم پیشش کلی واسم حرف زد که تمام رو بگم ۱۰۰ دفعه بیشتر شنیده بودم ولی خب پیر شده دیگه گناه داره

فشارش و قندش رفته بود بالا

از اونجایی که سعید جان دکترن و من هم خواهرشون

میدونستم باید چیکار کنم

بهشون قرص دادم و با آبلیمو براشون کباب پختم و یه لیوان هم جوشوندنی

ماشالله ماشالله هزار ماشالله واسه خودم دکتریم ها

حالش زود خوب شد

صبح هم قندشون رو گرفتم نرمال بود

هر چی شیرینی هم بود قایم کردم و اومدم خونمون

داداشی نگران هیچی نباش

دارم همه چیز رو برای برگشتت مهیا میکنم که وقتی برگشتی نگی

مامانی چرا حالش اینجوریه

چرا بابا دستشون درد میکنه

چرا در دیزی بازه

چرا چشمات کوچولو شده

چرا امید فوق نگرفته

مثل یه مرد وایسادم بالای سر همه تا تو بیای

ها راستی سیزده بدر

فردا میریم احتمالا با عمو حمید اینا

شایدم رفتیم ویلای پسر خاله

یاد گرفتم چه جوری سبزه گره بزنم

قبلا ناشی بودم

فردا شب که اومدم واست تعریف میکنم

بابا هم بهم اجازه دادن که عرض رودخونه رو با مهسا برم

یادته که سری قبل تا وسطش رفتیم

کاش...

نه دیگه کاش خوب نیست

فردا کاری میکنم که به همه خوش بگذره

داداشی دوست دارما

+ راستی صبح بابا اومدن ازم بپرسن داداش دومی نیومد

گفتن سعید نیومد؟

مامانی هم فوری بغض کردن

منم زود حرف و عوض کردم و خندوندمشون

خدا جون و سعید

مرسی که پیشمین

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

یه شب آروم...

 

امشب حس کردم که واسه خیلیا عزیزم

اونم به اندازه خیلی زیاد

دوستای خوبم که توی این غم بزرگ تنهام نذاشتن

و دو تا دوست دیگه  که دوست داشتنشون بهم اثبات شده

چقدر خوبه که یکی برای آدم نگران باشه

مواظب آدم باشه

امشب خوشحالم

یه حس عجیب و خوب

یه حس آرامش

همه چی آرومه

اونایی که میدونید دوستون دارم که هیچ

اونایی هم که نمیدونید خیلی دوستون دارم

بها،رها،مریم و ...

یه عالمه که فکر کنم میشه ۱۰۰۰ تا دوستون دارم

دیگه چند شب کابوس نمیبینم

سردرد هام هم بهتر شده

فکر کنم به خاطر دعاست که مامان انداختن گردنم

امروز صبح با خدا قهر کردم

آخه هی سر به سر من میذاره

اما چون نه من تحمل دارم نه اون وقتی اذان صبح رو دادن آشتی کردیم

خدا جون دوست دارم

سعید من،مهربونم

باران فقط به خاطر تو میخنده

داداشی زود برگرد

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

بهار شد سعید جان

 

شد بهار و دل من اسير شهر طوفاني انتظارست
حرف قلب من اين بوده و هست كه بيايي بهارست
قوي دل در لحظه اي را شمرده تا تو از شهر غربت بيايي
نبض آلاله ها را گرفتم تا كه شايد بدانم كجايي
 شهر لب باغ دل مرز احساس حسرت لحظه اي با تو بودن
با نگاهت سخن گفتن و بعد شعري از جنس دريا سرودن
عكس روياييت را نهادم توي يك قاب عكس طلايي
 با كمي لاله رويش نوشتم لعنت عشق بر تو جدايي
مي تپد قلب در شهر غوغا باز در آرزوي رسيدن
باز هم حسرت روي يك شمع حسرت دسته اي پونه چيدن
حسرت سرخ فرداي غربت بي امان لحظه ها را شمردن
آرزو كردني بي سرانجام دل به امواج عشقي سپردن
سال رفت و من و پونه و تو حبس در بندهاي جدايي
يك جهان حسرت مهرباني عالمي آرزوي رهايي
من نگاه تو را اولين بار روي يك شعرنمناك ديدم
قصه سبز زيباييت را از زبان غزل ها شنيدم
باورم نيست آمد بهار و ماه چشم تو بر دل نتابيد
دل به ياد تو يك سال رنجيد چشم در آرزويت نخوابيد
يادگار تو يك عشق پاك ست توي گلداني از آرزويم
خوب شد مانده اين يادگاري تا كه گه گاه آن را ببويم
چشم تو نقطه عطف دلهاست
ديدنت مرهم قلب عاشق
گونه ات سرزمين تبسم خنده هاي تو رنگ شقايق
تا بيايي به روي دل خود عكس يك ياس تنها كشيدم
توي نقاشي چشمهايت انتظاري شكوفا كشيدم
هيچ كس با دل من نيامد تا لب جاده هاي رهايي
 منتظر مانده ام روي يك پل تا كه شايد از آن سو بيايي
آسمان تا نگاهي به من كرد
ديدگانش پر از اشك غم شد
 نقره هايش هم از غصه تب كرد يك گل از خنده زهره كم شد
بركه اش كه مرا ديد و قلبش مثل يك نرگس منتطر شد
قصه ام را به آلاله گفتم بر لبش حسرتي منتظر شد
هركسي كه برايم دلش سوخت عاشقانه شكست و دعا كرد
سنگ هم قصه ام را شنيد و صادقانه خدا را صدا كرد
باز هم تو در آنجايي و من منتظر مانده ام تا بيايي
درس من و رمز زيبا شكفتن قلب من دفتر آشنايي
گفته بودي اگر قاصدكها از سفرهاي رويا بيايند
گفته بودي اگر شاپرك ها شهريمان را گلستان نمايند
گفته بودي اگر صد شكوفه در ميان گلستان برويد
گفته بودي اگر يك پرستو برگ آلاله اي را ببويد
گفته بودي اگر توي قلبم باغي از ياس خوشبو بكارم
 گفته بودي اگر مثل باران روي دلهاي عاشق ببارم
باز مي گردي و در كنارم قصه عشق را مي نگاري
پس چه شد نسترن ها شكفتند بازگرد اي نسيم بهاري

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir